ورق سوخته
اى خوش آن عشق و محبّت كه به اظهار رسد * مرغ خوشبخت شود ، چونكه به گلزار رسد
چشم بر روى جهان دگرى بگشايد * شاخه ، در باغ اگر بر سر ديوار رسد
اى خوش آن دست ، كه دامان عزيزان گيرد * كار ديدار ، به اصرار و به انكار رسد
اشك افشاندن و زانو زدن اندر بر يار * قصّهاى باشد و پيوسته به تكرار رسد
لب به لبخند گشايد ملك اندر ملكوت * چونكه پيغام ، از اين يار به آن يار رسد
جشن گيرند به شادى ، همه مرغان بهشت * بوى گلزار ، چو بر مرغ گرفتار رسد
درد عشق ، آه اگر آينه از شرم كند * تا چها بر دل بيچارهء بيمار رسد
باد پرخون ، جگر شرم كه عمرى نگذاشت * كه مرا عشق جگرخوار به اقرار رسد
ديگر ، اين معجزه مىخواهد بسيار كم است * درد پنهان به مداواى پرستار رسد
سهم ما ، عشق به دل خون شدهاى بود كه سهم * چونكه بىقاعده باشد كم و بسيار رسد
داد و فريادم از اين تودهء دوّار گذشت * تا به گوش فلك و ثابت و سيّار رسد
بشنويد اى در و ديوار ، كه جانان نشنيد * آنچه امروز به گوش در و ديوار رسد
شايد « اميد » نهان باشد از انظار جهان * اين ورق سوخته روزى كه به انظار رسد
آرزوى گمشده
بادهاى هست و پناهى و شبى شسته و پاك * جرعهها نوشم و ته جرعه فشانم بر خاك
نمنمك زمزمهوارى ، رهش اندوه و ملال * مىزنم در غزلى بادهصفت آتشناك
* *
بوى آن گمشده گل را ز چه گلبن خواهم ؟ * كه چو باد از همه سو مىدوم و گمراهم
همه سر ، چشمم و از ديدن او محرومم * همه تن ، دستم و از دامن او كوتاهم
* *
باده كمكم دهدم شور و شرارى كه مپرس * بردم ، افتانخيزان ، به ديارى كه مپرس
گويد آهسته به گوشم سخنانى كه مگوى * پيش چشم آوردم باغ و بهارى كه مپرس
* *
آتشين بالوپر و دوزخى و نامه سياه * جهد از دام دلم صد گله عفريتهء آه
بسته بين من و آن آرزوى گمشدهام * پل لرزندهاى ، از حسرت و اندوه نگاه