سالك بىخبر
خانمانسوز بود آتش آهى ، گاهى * نالهاى مىشكند ، پشت سپاهى گاهى
گر مقدّر بشود ، سلك سلاطين پويد * سالك بىخبر خفته به راهى گاهى
قصّهء يوسف و آن قوم ، چه خوش پندى بود * به عزيزى رسد ، افتاده به چاهى گاهى
هستىام سوختى از يك نظر ، اى اختر عشق * آتشافروز شود ، برق نگاهى گاهى
روشنىبخش از آنم كه بسوزم چون شمع * روسپيدى بود از بخت سياهى گاهى
اشك در چشم ، فريبندهترت مىبينم * در دل موج ببين صورت ماهى ، گاهى !
دارم « امّيد » كه با گريه دلت نرم كنم * بهر توفانزده ، سنگيست پناهى گاهى
نصيب من
من نگويم ، كه به درد دل من گوش كنيد * بهتر آن است كه اين قصّه فراموش كنيد
عاشقان را بگذاريد بنالند همه * مصلحت نيست ، كه اين زمزمه خاموش كنيد
خون دل بود نصيبم ، به سر تربت من * لالهافشان به طرب آمده مى نوش كنيد
بعد من ، سوك مگيريد ، نيرزد به خدا * بهر هر زردرخى ، خويش سيهپوش كنيد
خط بطلان به سر نامهء هستى بكشيد * پاره اين لوح سبك پايهء مخدوش كنيد
سخن سوختگان طرح جنون مىريزد * عاقلان ، گفتهء عشّاق فراموش كنيد
انتظار
دلم گرفته ز تنهايى اى حبيب كجايى * خوشا به حال تو كز قيدوبند مهر رهايى
به انتظار كهاى ديدهء نديده وفايم ؟ * به عهد بسته كه پاييده ، چشم خسته چه پايى ؟
سپيده زد دگر اى شمع بزم غير خدا را * سزد كه مرغ شب آيد به بامم و تو نيايى ؟
گناه آينهء بخت نيست چهره سياه است * كجايى اى مه تابان كه گرد غم بزدايى
نشان جان تو دارم به كوى بىخبرانى * به هر دلى كه حرمخانه شد تو خانه خدايى
نگه به غير محال است بىتو خوشبينم * فداى روى تو آخر فروغ ديدهء مايى
چراغ محفل تاريك نيمهها شب من * دو ديده دوخته دارم به در كه كى ز در آيى
چه نالى از غم تنهايى اى « اميد » چنان من * همان خوش است كه در خلوتى بسوز و نوايى