فطرت ، خورشيد شب و حافظ برخيز طبع و نشر شد .
اشعار زير نمونهاى از نظم اوست :
چشم انتظار
من ، آفتاب زرد لب بام هستىام * من ، مرغ تنگ حوصلهء دام هستىام
در چشم من ، چه جلوهاى از بامداد عمر * من شمع نيمسوختهء شام هستىام
صاحبدلان ، ز صحبت من ، مست كى شوند * من خود شراب ريخته از جام هستىام
افسانههاى ناقص محنتكشان مخوان * من سرگذشت كامل آلام هستىام
طومار زندگانىام اى نيستى بپيچ * ديگر بس است قصّهء ايّام هستىام
رنگ تعلّقى نپذيرفت خاطرم * وارسته از تصوّر اوهام هستىام
دست طلب بريده ز دامان آرزو * ننهاده سر به بستر آرام هستىام
هستى چنين كه هست ز من بشنويد نيست * من باخبر كبوتر پيغام هستىام
من چيستم ؟ فسانهاى از عالم وجود * مجهول صرف و نقطهء ابهام هستىام
چو شمع شب نخفته به « اميد » صبحگاه * چشم انتظار مژدهء فرجام هستىام
شمع خاموش
شمع خاموشم و از گرمى جان مىسوزم * مشعل مردهام و باز نهان مىسوزم
سرگذشت غم من آنچه به لب آمدنيست * آه بىدودم و تا نوك زبان مىسوزم
آتشى در ، دم بادم ، شررى در تف آه * واى اگر شعله كشم پير و جوان مىسوزم
نى دل سوختهام وه چه نوايى دارم * نىزن و هركه كند گوش به آن مىسوزم
شعلهء عشقم و چون چشمك شمع سحرى * روشن و خامُش و سوسوىكنان مىسوزم
چشم بىنورم و سرچشمهء دريايى اشك * لؤلؤام در شكم آب روان مىسوزم
همچنان قوسوقزح در پس رگبار سرشك * سرخ و زرد از غم و با قد كمان مىسوزم
رازگوى غم هجرانم و شب تا به سحر * همچنان كورهء آتش به دهان مىسوزم
مايهء شورم و در ساز صبا مىنالم * نالهء دلكشم و خرد و كلان مىسوزم
اين چه سوزيست كه عمريست از اين سوز « اميد » * آنچنانى كه نيايد به بيان ، مىسوزم