تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
فطرت ، خورشيد شب و حافظ برخيز طبع و نشر شد . اشعار زير نمونه‌اى از نظم اوست :

چشم انتظار

من ، آفتاب زرد لب بام هستىام * من ، مرغ تنگ حوصلهء دام هستىام در چشم من ، چه جلوه‌اى از بامداد عمر * من شمع نيم‌سوختهء شام هستىام صاحبدلان ، ز صحبت من ، مست كى شوند * من خود شراب ريخته از جام هستىام افسانه‌هاى ناقص محنت‌كشان مخوان * من سرگذشت كامل آلام هستىام طومار زندگانىام اى نيستى بپيچ * ديگر بس است قصّهء ايّام هستىام رنگ تعلّقى نپذيرفت خاطرم * وارسته از تصوّر اوهام هستىام دست طلب بريده ز دامان آرزو * ننهاده سر به بستر آرام هستىام هستى چنين كه هست ز من بشنويد نيست * من باخبر كبوتر پيغام هستىام من چيستم ؟ فسانه‌اى از عالم وجود * مجهول صرف و نقطهء ابهام هستىام چو شمع شب نخفته به « اميد » صبحگاه * چشم انتظار مژدهء فرجام هستىام

شمع خاموش

شمع خاموشم و از گرمى جان مىسوزم * مشعل مرده‌ام و باز نهان مىسوزم سرگذشت غم من آنچه به لب آمدنيست * آه بىدودم و تا نوك زبان مىسوزم آتشى در ، دم بادم ، شررى در تف آه * واى اگر شعله كشم پير و جوان مىسوزم نى دل سوخته‌ام وه چه نوايى دارم * نىزن و هركه كند گوش به آن مىسوزم شعلهء عشقم و چون چشمك شمع سحرى * روشن و خامُش و سوسوىكنان مىسوزم چشم بىنورم و سرچشمهء دريايى اشك * لؤلؤام در شكم آب روان مىسوزم همچنان قوس‌وقزح در پس رگبار سرشك * سرخ و زرد از غم و با قد كمان مىسوزم رازگوى غم هجرانم و شب تا به سحر * همچنان كورهء آتش به دهان مىسوزم مايهء شورم و در ساز صبا مىنالم * نالهء دلكشم و خرد و كلان مىسوزم اين چه سوزيست كه عمريست از اين سوز « اميد » * آن‌چنانى كه نيايد به بيان ، مىسوزم