عشق فراموششده
به سردى گوشهاى افتادهام چون شمع خاموشى * نه در جان شعلهء گرمى نه در تن تابى و توشى
گريبانم ندارد ديگر از صدچاكى آن لطفى * كه شايد سر كشم از رنج تنهايى در آغوشى
نه اميدى به دل ديگر نه در سر شورى و شوقى * نه دلدارى نه دلسوزى نه سرپوشى نه سرپوشى
ز خاطرها چنان محوم كه دورى از نظر گاهى * چنان در جمع احبابم كه بر ديوار منقوشى
بدارم روزگارم همچو كاهى در دم بادى * به چشم بىوفايانم چنان عشق فراموشى
به صحراى جنون آواره و حيران چو مجنونى * نه همزادى نه همدردى ، نه همگامى نه همدوشى
زند آتش به دلها هر نوايى كز « اميد » آيد * چنان آواى جانسوز نى پيچيده در گوشى
ارزش عمر
مدار چرخ به كجمداريش نمىارزد * دو روز عمر به اين خواريش نمىارزد
سياحت چمن عشق بهر طاير دل * به خستگى و گرفتاريش نمىارزد
ز بامداد وصالم بگو كه شام فراق * به آه و اشك به بيداريش نمىارزد
دلى ز خويش مرنجان كه گر شوى سلمان * جهان به طاعت و دينداريش نمىارزد
بگو به يوسف كنعان ، عزيز مصر شدن * به كورى پدر و زاريش نمىارزد
نوازش دل رنجيدهام مكن اى عشق * كه خشم يار به دلداريش نمىارزد
كنار بستر بيمار عشق ننشيند * كه محتضر به پرستاريش نمىارزد
نيم به مرگ غمم شاد زانكه طفل دلم * شود يتيم و نگهداريش نمىارزد
به نقش ظاهر اين زندگى چه مىكوشيد * بنا شكسته به گلكاريش نمىارزد
مجو « اميد » در اين عمر از كسى يارى * كه خود به منّت آن ياريش نمىارزد