تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 347

مساهمون:

ص٣٤٧

وعدهء ديدار

غم مخور ايّام هجران رو به پايان مىرود * اين خمارى از سر ما مىگساران مىرود پرده را از روى ماه خويش بالا مىزند * غمزه را سر مىدهد غم از دل‌وجان مىرود بلبل اندر شاخسار گل هويدا مىشود * زاغ با صد شرمسارى از گلستان مىرود محفل از نور رخ او نورافشان مىشود * هرچه غير از ذكر يار از ياد رندان مىرود ابرها از نور خورشيد رخش پنهان شوند * پرده از رخسار آن سرو خرامان مىرود وعدهء ديدار نزديك است ياران مژده باد * روز وصلش مىرسد ايّام هجران مىرود

مى صافى

ساقى به روى من در ميخانه باز كن * از درس و بحث و زهد و ريا بىنياز كن تارى ز زلف خم‌خم خود در رهم بنه * فارغ ز علم و مسجد و درس و نماز كن داودوار نغمه‌زنان ساغرى بيار * غافل ز درد جاه و نشيب و فراز كن برچين حجاب از رخ زيبا و زلف يار * بيگانه‌ام ز كعبه و ملك حجاز كن لبريز كن از آن مى صافى سبوى من * دل از صفا به‌سوى بت تركتاز كن بيچاره گشته‌ام ز غم هجر روى دوست * دعوت مرا به جام مى چاره‌ساز كن

سلطان عشق

گر سوز عشق در دل ما رخنه‌گر نبود * سلطان عشق را به‌سوى ما نظر نبود جان در هواى ديدن دلدار داده‌ام * بايد چه عذر خواست متاع دگر نبود آن سرّ كه در وصال رخ او به باد رفت * گر مانده بود در نظر يار سرّ نبود موسى اگر نديد به شاخ شجر رخش * بىشك درخت معرفتش را ثمر نبود گر بار عشق را به رضا مىكشى ، چه باك * خاور به‌جا نبود و يا باختر نبود بلقيس‌وار گر در عشقش نمىزدم * ما را به بارگاه سليمان گذر نبود گر مرغ باغ قدس به وصلش رسيده بود * در جمع عاشقان تو بىبال‌وپر نبود