وعدهء ديدار
غم مخور ايّام هجران رو به پايان مىرود * اين خمارى از سر ما مىگساران مىرود
پرده را از روى ماه خويش بالا مىزند * غمزه را سر مىدهد غم از دلوجان مىرود
بلبل اندر شاخسار گل هويدا مىشود * زاغ با صد شرمسارى از گلستان مىرود
محفل از نور رخ او نورافشان مىشود * هرچه غير از ذكر يار از ياد رندان مىرود
ابرها از نور خورشيد رخش پنهان شوند * پرده از رخسار آن سرو خرامان مىرود
وعدهء ديدار نزديك است ياران مژده باد * روز وصلش مىرسد ايّام هجران مىرود
مى صافى
ساقى به روى من در ميخانه باز كن * از درس و بحث و زهد و ريا بىنياز كن
تارى ز زلف خمخم خود در رهم بنه * فارغ ز علم و مسجد و درس و نماز كن
داودوار نغمهزنان ساغرى بيار * غافل ز درد جاه و نشيب و فراز كن
برچين حجاب از رخ زيبا و زلف يار * بيگانهام ز كعبه و ملك حجاز كن
لبريز كن از آن مى صافى سبوى من * دل از صفا بهسوى بت تركتاز كن
بيچاره گشتهام ز غم هجر روى دوست * دعوت مرا به جام مى چارهساز كن
سلطان عشق
گر سوز عشق در دل ما رخنهگر نبود * سلطان عشق را بهسوى ما نظر نبود
جان در هواى ديدن دلدار دادهام * بايد چه عذر خواست متاع دگر نبود
آن سرّ كه در وصال رخ او به باد رفت * گر مانده بود در نظر يار سرّ نبود
موسى اگر نديد به شاخ شجر رخش * بىشك درخت معرفتش را ثمر نبود
گر بار عشق را به رضا مىكشى ، چه باك * خاور بهجا نبود و يا باختر نبود
بلقيسوار گر در عشقش نمىزدم * ما را به بارگاه سليمان گذر نبود
گر مرغ باغ قدس به وصلش رسيده بود * در جمع عاشقان تو بىبالوپر نبود