تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦

گلزار جان

بهار آمد جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم * كنار يار بنشينم ز عمر خود ثمر گيرم به گلشن بازگردم با گل و گلبن درآميزم * به طرف بوستان دلدار مهوش را به بر گيرم خزان و زردى آن را نهم در پشت سر ، روزى * كه در گلزار جان از گل‌عذار خود خبر گيرم پروبالم كه در دى از غم دلدار پرپر شد * به فروردين به ياد وصل دلبر بال‌وپر گيرم به هنگام خزان در اين خراب‌آباد بنشينم * بهار آمد كه بهر وصل او بارِ سفر گيرم اگر ساقى از آن جامى كه بر عشّاق افشاند * بيفشاند به مستى از رخ او پرده برگيرم

ابر رحمت

مرغ دل پر مىزند تا زين قفس بيرون شود * جان به جان آمد توانش تا دمى مجنون شود كس نداند حال اين پروانهء دلسوخته * در بر شمع وجود دوست آخر چون شود رهروان بستند بار و برشدند از اين ديار * بازمانده در خم اين كوچه دل پرخون شود راز بگشا پرده بردار از رخ زيباى خويش * كز غم ديدار رويت ديده چون جيحون شود ساقى از لب‌تشنگان بازمانده ياد كن * ساغرت لبريز گردد مستىات افزون شود گر ببارد ابر رحمت باده روزى جاى آب * دشتها سرمست گردد چهره‌ها گلگون شود