گلزار جان
بهار آمد جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم * كنار يار بنشينم ز عمر خود ثمر گيرم
به گلشن بازگردم با گل و گلبن درآميزم * به طرف بوستان دلدار مهوش را به بر گيرم
خزان و زردى آن را نهم در پشت سر ، روزى * كه در گلزار جان از گلعذار خود خبر گيرم
پروبالم كه در دى از غم دلدار پرپر شد * به فروردين به ياد وصل دلبر بالوپر گيرم
به هنگام خزان در اين خرابآباد بنشينم * بهار آمد كه بهر وصل او بارِ سفر گيرم
اگر ساقى از آن جامى كه بر عشّاق افشاند * بيفشاند به مستى از رخ او پرده برگيرم
ابر رحمت
مرغ دل پر مىزند تا زين قفس بيرون شود * جان به جان آمد توانش تا دمى مجنون شود
كس نداند حال اين پروانهء دلسوخته * در بر شمع وجود دوست آخر چون شود
رهروان بستند بار و برشدند از اين ديار * بازمانده در خم اين كوچه دل پرخون شود
راز بگشا پرده بردار از رخ زيباى خويش * كز غم ديدار رويت ديده چون جيحون شود
ساقى از لبتشنگان بازمانده ياد كن * ساغرت لبريز گردد مستىات افزون شود
گر ببارد ابر رحمت باده روزى جاى آب * دشتها سرمست گردد چهرهها گلگون شود