دار الجنون
الا يا ايّها السّاقى برون بر حسرت دلها * كه جامت حل نمايد يكسره اسرار مشكلها
به مى بربند راه عقل را از خانقاه دل * كه اين دار الجنون هرگز نباشد جاى عاقلها
اگر دل بستهاى بر عشق جانان جاى خالى كن * كه اين ميخانه هرگز نيست جز مأواى بىدلها
تو گر از نشئهء مى كمتر از آنى به خود آيى * برون شو بىدرنگ از مرز خلوتگاه غافلها
چه از گلهاى باغ دوست رنگ آن صنم ديدى * جدا گشتى ز باغ دوست درياها و ساحلها
تو راه جنّت و فردوس را در پيش خود ديدى * جدا گشتى ز راه حق و پيوستى به باطلها
اگر دل دادهاى بر عالم هستى و بالاتر * به خود بستى ز تار عنكبوتى بس سلاسلها
نمىخواهم
درد خواهم دوا نمىخواهم * غصّه خواهم نوا نمىخواهم
عاشقم ، عاشقم ، مريض توام * زين مرض من شفا نمىخواهم
من جفايت به جان خريدارم * از تو ترك جفا نمىخواهم
از تو جانا جفا وفا باشد * پس دگر من وفا نمىخواهم
تو صفاى منى و مروهء من * مروه را با صفا نمىخواهم
صوفى از وصل دوست بىخبر است * صوفى بىصفا نمىخواهم
تو دعاى منى ، تو ذكر منى * ذكر و فكر و دعا نمىخواهم
هر طرف رو كنم تويى قبله * قبله ، قبلهنما نمىخواهم
هركه را بنگرى فدايى توست * من فدايم فدا نمىخواهم
همه آفاق روشن از رخ توست * ظاهرى جاى پا نمىخواهم