تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 344

مساهمون:

ص٣٤٤

محرم اسرار

چشم بيمار تو اى مىزده بيمارم كرد * حلقهء گيسويت اى يار گرفتارم كرد سرو بستان نكويى گل گلزار جمال * غمزه ناكرده ز خوبان همه بيزارم كرد همهء مىزدگان هوش خود از كف دادند * ساغر از دست روانبخش تو هشيارم كرد چه كنم شيفته‌ام ، سوخته‌ام ، غم‌زده‌ام * عشوه‌ات والهء آن لعل گهربارم كرد عشق دلدار چنان كرد كه منصور منش * از ديارم بدر آورد و سر دارم كرد عشقت از مدرسه و حلقهء صوفى راندم * بندهء حلقه به گوش درِ خمّارم كرد باده از ساغر لبريز تو جاويدم ساخت * بوسه از خاك درت محرم اسرارم كرد

نغمهء تار

مژده اى مرغ چمن فصل بهار آمد باز * موسم مى زدن و بوس و كنار آمد باز وقت پژمردگى و غم‌زدگى آخر شد * روز آويختن از دامن يار آمد باز مردگيها و فروريختگيها بشدند * زندگيها به دو صد نقش و نگار آمد باز زردى از روى چمن بار فرابست و برفت * گلبن از پرتو خورشيد به بار آمد باز ساقى و ميكده و مطرب و دست‌افشانى * به هواى خم گيسوى نگار آمد باز گر گذشتى به در مدرسه با شيخ بگو * پى تعليم تو آن لاله‌عذار آمد باز دكّهء زهد ببنديد و در اين فصل طرب * كه به گوش دل ما نغمهء تار آمد باز

معجز عشق

ناله زد دوست كه راز دل او پيدا شد * پيش رندان خرابات چسان رسوا شد خواستم راز دلم پيش خودم باشد و بس * درِ ميخانه گشودند و چنين غوغا شد سرِ خُم را بگشاييد كه يار آمده است * مژده اى ميكده عيش ازلى بر پا شد سر زلف تو بنازم كه به افشاندن آن * ذرّه خورشيد شد و قطره همى دريا شد لب گشودى و ز مى گفتى و مىخواره شدى * پيش ساقى همه اسرار جهان افشا شد گويى از كوچهء ميخانه گذر كرده مسيح * كه به درگاه خداوند بلندآوا شد معجز عشق ندانى تو زليخا داند * كه برش يوسف محبوب چنان زيبا شد