تمناى دل
باده از پيمانهء دلدار هشيارى ندارد * بيخودى از نوش اين پيمانه بيدارى ندارد
چشم بيمار تو هركس را به بيمارى كشاند * تا ابد اين عاشق بيمار بيمارى ندارد
عاشق از هر چيز جز دلدار دل بركنده خامش * چونكه با خود جز حديث عشق گفتارى ندارد
با كه بتوان گفت از شيرينى درد غم يار * جز غم دلدار عاشقپيشه غمخوارى ندارد
بر سر بالين بيمار رخت روزى گذر كن * بين كه جز عشق تو بر بالين پرستارى ندارد
لطف كن اى دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كن * دل تمنّايى ز دلبر غير ديدارى ندارد
كاروان عشق
عمر را پايان رسيد و يارم از در درنيامد * قصّهام آخر شد و اين غصّه را آخر نيامد
جام مرگ آمد به دستم جام مى هرگز نديدم * سالها بر من گذشت و لطفى از دلبر نيامد
مرغ جان در اين قفس بىبالوپر افتاد و هرگز * آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد
عاشقان روى جانان جمله بىنام و نشانند * نامداران را هواى او دمى بر سر نيامد
كاروان عشق رويش صف به صف در انتظارند * با كه گويم آخر آن معشوق جانپرور نيامد
مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند * جاهلان را اينچنين عاشقكشى باور نيامد