تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣

تمناى دل

باده از پيمانهء دلدار هشيارى ندارد * بيخودى از نوش اين پيمانه بيدارى ندارد چشم بيمار تو هركس را به بيمارى كشاند * تا ابد اين عاشق بيمار بيمارى ندارد عاشق از هر چيز جز دلدار دل بركنده خامش * چونكه با خود جز حديث عشق گفتارى ندارد با كه بتوان گفت از شيرينى درد غم يار * جز غم دلدار عاشق‌پيشه غمخوارى ندارد بر سر بالين بيمار رخت روزى گذر كن * بين كه جز عشق تو بر بالين پرستارى ندارد لطف كن اى دوست از رخ پرده بگشا ناز كم كن * دل تمنّايى ز دلبر غير ديدارى ندارد

كاروان عشق

عمر را پايان رسيد و يارم از در درنيامد * قصّه‌ام آخر شد و اين غصّه را آخر نيامد جام مرگ آمد به دستم جام مى هرگز نديدم * سالها بر من گذشت و لطفى از دلبر نيامد مرغ جان در اين قفس بىبال‌وپر افتاد و هرگز * آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد عاشقان روى جانان جمله بىنام و نشانند * نامداران را هواى او دمى بر سر نيامد كاروان عشق رويش صف به صف در انتظارند * با كه گويم آخر آن معشوق جان‌پرور نيامد مردگان را روح بخشد عاشقان را جان ستاند * جاهلان را اين‌چنين عاشق‌كشى باور نيامد