تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦
بودى به مثل حباب اين دريا * هم بر سر بحر بيكران رفتى تغيير قَدَر طبيب نتواند * با حكم قضاى آسمان رفتى تا توسن سخت سركش گردون * درمانده منم تو خوش‌عنان رفتى سرگشته منم تو سرگران بودى * ناكام منم تو كامران رفتى من ماندم و خار غم در اين صحرا * تو گل به هواى باغبان رفتى من بستهء دام چرخ كج‌رفتار * تو رسته به ملك راستان رفتى از نحسى طالع و قران رستى * و ز مكر سپهر در امان رفتى از غارت بهمن و دى آسودى * و ز كينهء ماه مهرگان رفتى صيّاد زمانه خوش رها كردت * و آسوده ز فتنهء زمان رفتى تا چند « الهى » از غمت نالد * زان شهر كه آمدى بدان رفتى

حديث عشق

ز شانه زلف تو بر شانه مشك و عنبر ريخت * خمى فكند به رخ مشك تر به مجمر ريخت حديث عشق كه مطرب به نالهء نى گفت * شنيد ساقى و مدهوش گشت و ساغر ريخت بنوش باده و هشيار شو كه ساقى دهر * به كاسهء سر جمشيد خون قيصر ريخت ز باد حادثه بر جان بلبل آتش زد * خزان كه آب رخ گل به خاك يكسر ريخت به سنگ كينه فلك جام جم شكست چنان * كه خاك گشت و بر آيينهء سكندر ريخت گل از جفاى خزان ، بلبل از فراق بهار * زمانه بر سر هركس بلاى ديگر ريخت بسا دورنگى ايّام و بىوفايى دهر * به خاك ، خون‌نگاران ماه‌پيكر ريخت نگارم آنچه ترشرو نشست و شور افزود * « الهى » از پى مدحش ز خامه شكر ريخت

هيهات

برگ گل يافت لطافت ز گل‌اندام تنش * غنچه را باد صبا گفت حديث دهنش بوى مشك ختن آمد به مشامم ، شايد * باد بشكسته خم طرّهء عنبرشكنش ساخت آيينهء عالم كه عيان گردد باز * ناز مىخواست نهان شامهء اين انجمنش مىكشد قافلهء خلق به اقليم وجود * غمزهء چشم تو در فتنهء دور زمنش مادر دهر به پستان جفا ريخته شير * تلخكامى كشد آن طفل كه نوشد لبنش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 336 | سيد محمد باقر برقعى