بودى به مثل حباب اين دريا * هم بر سر بحر بيكران رفتى
تغيير قَدَر طبيب نتواند * با حكم قضاى آسمان رفتى
تا توسن سخت سركش گردون * درمانده منم تو خوشعنان رفتى
سرگشته منم تو سرگران بودى * ناكام منم تو كامران رفتى
من ماندم و خار غم در اين صحرا * تو گل به هواى باغبان رفتى
من بستهء دام چرخ كجرفتار * تو رسته به ملك راستان رفتى
از نحسى طالع و قران رستى * و ز مكر سپهر در امان رفتى
از غارت بهمن و دى آسودى * و ز كينهء ماه مهرگان رفتى
صيّاد زمانه خوش رها كردت * و آسوده ز فتنهء زمان رفتى
تا چند « الهى » از غمت نالد * زان شهر كه آمدى بدان رفتى
حديث عشق
ز شانه زلف تو بر شانه مشك و عنبر ريخت * خمى فكند به رخ مشك تر به مجمر ريخت
حديث عشق كه مطرب به نالهء نى گفت * شنيد ساقى و مدهوش گشت و ساغر ريخت
بنوش باده و هشيار شو كه ساقى دهر * به كاسهء سر جمشيد خون قيصر ريخت
ز باد حادثه بر جان بلبل آتش زد * خزان كه آب رخ گل به خاك يكسر ريخت
به سنگ كينه فلك جام جم شكست چنان * كه خاك گشت و بر آيينهء سكندر ريخت
گل از جفاى خزان ، بلبل از فراق بهار * زمانه بر سر هركس بلاى ديگر ريخت
بسا دورنگى ايّام و بىوفايى دهر * به خاك ، خوننگاران ماهپيكر ريخت
نگارم آنچه ترشرو نشست و شور افزود * « الهى » از پى مدحش ز خامه شكر ريخت
هيهات
برگ گل يافت لطافت ز گلاندام تنش * غنچه را باد صبا گفت حديث دهنش
بوى مشك ختن آمد به مشامم ، شايد * باد بشكسته خم طرّهء عنبرشكنش
ساخت آيينهء عالم كه عيان گردد باز * ناز مىخواست نهان شامهء اين انجمنش
مىكشد قافلهء خلق به اقليم وجود * غمزهء چشم تو در فتنهء دور زمنش
مادر دهر به پستان جفا ريخته شير * تلخكامى كشد آن طفل كه نوشد لبنش