تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 333

مساهمون:

ص٣٣٣

اهل دل

دارد دل من صد غم و غمخوار ندارد * اين كودك بيمار ، پرستار ندارد در شهر شما جز دل آوارهء ما نيست * آن‌كس كه غمى دارد و غمخوار ندارد آن به كه ز كنج قفس آزاد نگردد * مرغى كه سر صحبت گلزار ندارد ماييم و تنى سوده كه آسودگىاش نيست * ماييم و دلى خسته كه دلدار ندارد ناليدن مرغان چمن خوش بود امّا * ذوق سخن مرغ گرفتار ندارد غم آمد و ننشسته ز دل رفت چو دانست * كاين خانهء ويران در و ديوار ندارد اى پيرهن آهسته بزن بوسه بر اعضاش * كان خرمن گل طاقت آزار ندارد جايى كه خزف را نشناسند ز گوهر * البتّه سخن گرمى بازار ندارد جز اهل دلى چند چو « پژمان » و « اميرى » * « الفت » گهر شعر خريدار ندارد

شمع مرده

دگر به ديده سرشك و به سينه آهم نيست * چراغ مرده‌ام و بيم صبحگاهم نيست مرا چو شمع بسوزان در آتش غم خويش * به جرم آنكه بجز عاشقى گناهم نيست ز كوى خويش چه رانى مرا چو مىدانى * كه جز تو در همه عالم كسى پناهم نيست چو شمع مرده كه نورى از او نمىتابد * فروغ عشق در آيينهء نگاهم نيست چو مرغ زادهء طوفان ندارم آرامش * كه غير دامن طوفان گريزگاهم نيست كنون كه در بر مايى مپرس از آنچه گذشت * كه پيش چشم تو جز اشك عذرخواهم نيست ز درد عاشقى « الفت » كه سوخت جان مرا * چو لاله جز گل داغى دگر گواهم نيست

داغ وفا

اگرچه جاى چو نرگس در اين چمن دارم * هميشه سربه‌گريبان خويشتن دارم شبم به زارى و روزم گذشت با غم دل * فغان ز روز و شبى كز غم تو من دارم دلى به داغ وفا آشنا به بزم جهان * چو لاله ز آتش غم گرم سوختن دارم تو گر حلاوت شيرين نوش‌لب دارى * من از فراق رخت شور كوه‌كن دارم چرا چو شمع نسوزم در اين جهان « الفت » ؟ * كه نيست هم‌سخن و سينه‌اى سخن دارم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 333 | سيد محمد باقر برقعى