اهل دل
دارد دل من صد غم و غمخوار ندارد * اين كودك بيمار ، پرستار ندارد
در شهر شما جز دل آوارهء ما نيست * آنكس كه غمى دارد و غمخوار ندارد
آن به كه ز كنج قفس آزاد نگردد * مرغى كه سر صحبت گلزار ندارد
ماييم و تنى سوده كه آسودگىاش نيست * ماييم و دلى خسته كه دلدار ندارد
ناليدن مرغان چمن خوش بود امّا * ذوق سخن مرغ گرفتار ندارد
غم آمد و ننشسته ز دل رفت چو دانست * كاين خانهء ويران در و ديوار ندارد
اى پيرهن آهسته بزن بوسه بر اعضاش * كان خرمن گل طاقت آزار ندارد
جايى كه خزف را نشناسند ز گوهر * البتّه سخن گرمى بازار ندارد
جز اهل دلى چند چو « پژمان » و « اميرى » * « الفت » گهر شعر خريدار ندارد
شمع مرده
دگر به ديده سرشك و به سينه آهم نيست * چراغ مردهام و بيم صبحگاهم نيست
مرا چو شمع بسوزان در آتش غم خويش * به جرم آنكه بجز عاشقى گناهم نيست
ز كوى خويش چه رانى مرا چو مىدانى * كه جز تو در همه عالم كسى پناهم نيست
چو شمع مرده كه نورى از او نمىتابد * فروغ عشق در آيينهء نگاهم نيست
چو مرغ زادهء طوفان ندارم آرامش * كه غير دامن طوفان گريزگاهم نيست
كنون كه در بر مايى مپرس از آنچه گذشت * كه پيش چشم تو جز اشك عذرخواهم نيست
ز درد عاشقى « الفت » كه سوخت جان مرا * چو لاله جز گل داغى دگر گواهم نيست
داغ وفا
اگرچه جاى چو نرگس در اين چمن دارم * هميشه سربهگريبان خويشتن دارم
شبم به زارى و روزم گذشت با غم دل * فغان ز روز و شبى كز غم تو من دارم
دلى به داغ وفا آشنا به بزم جهان * چو لاله ز آتش غم گرم سوختن دارم
تو گر حلاوت شيرين نوشلب دارى * من از فراق رخت شور كوهكن دارم
چرا چو شمع نسوزم در اين جهان « الفت » ؟ * كه نيست همسخن و سينهاى سخن دارم