تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
تا گشايد شهپر فكرت به قاف لامكان * طاير انديشه عنقا كن كمال اين است و بس عشق اگر سوز و گدازى در نمازى بخشدت * سينه را زان طور سينا كن كمال اين است و بس در حجاب لن‌ترانى بين جمالش يا كه جان * بر رخش ناديده سودا كن كمال اين است و بس دين و دل چون خاكيان بر خاك‌بازى تا به كى * ديده زين پستى به بالا كن كمال اين است و بس در سر از شوق « الهى » دفتر دانش بسوز * دل به نور عشق دانا كن كمال اين است و بس

اثر نالهء عشّاق

به جهان گر اثر نالهء عشاق نبود * زير صد پرده جهانى به تو مشتاق نبود زير صد پرده نهان است و عيان است رخت * گر نهان بود چنين شهرهء آفاق نبود جلوهء روى تو چون روز عيان شد بر خلق * گر شب زلف‌سيه حاجت اشراق نبود غير عاشق همه‌كس نيز خريدار تو بود * هيچ گوهر به بهاى دل عشّاق نبود قامت چرخ خميد و كمر كوه شكست * بار عشقت كه بر آن طاقت ما طاق نبود خبرى بود نبود از دل كوى كسرى * به جهان گر دل بشكستهء آن طاق نبود پى صيد تو دويديم به صحراى طلب * كه غزالى چو تو سيمين و سمن ساق نبود

غزل غزاليه

آهوى ختا ! مگر خطا كردى * بر ما نظر از ره فا كردى ! بستى به وفا ، هزار عهد آخر * بشكستى و بيشتر جفا كردى يكتا شده‌اى به حسن كز عشقت * پشت فلك و ملك دوتا كردى شد هيئت جمع عاشقان تفريق * يعنى سر زلف بسته وا كردى هر غمزهء نوظهور بنمودى * يك فتنهء تازه‌اى به پا كردى تنها نه كه رند ، مست و مفتون شد * مفتون دل شيخ پارسا كردى