تا گشايد شهپر فكرت به قاف لامكان * طاير انديشه عنقا كن كمال اين است و بس
عشق اگر سوز و گدازى در نمازى بخشدت * سينه را زان طور سينا كن كمال اين است و بس
در حجاب لنترانى بين جمالش يا كه جان * بر رخش ناديده سودا كن كمال اين است و بس
دين و دل چون خاكيان بر خاكبازى تا به كى * ديده زين پستى به بالا كن كمال اين است و بس
در سر از شوق « الهى » دفتر دانش بسوز * دل به نور عشق دانا كن كمال اين است و بس
اثر نالهء عشّاق
به جهان گر اثر نالهء عشاق نبود * زير صد پرده جهانى به تو مشتاق نبود
زير صد پرده نهان است و عيان است رخت * گر نهان بود چنين شهرهء آفاق نبود
جلوهء روى تو چون روز عيان شد بر خلق * گر شب زلفسيه حاجت اشراق نبود
غير عاشق همهكس نيز خريدار تو بود * هيچ گوهر به بهاى دل عشّاق نبود
قامت چرخ خميد و كمر كوه شكست * بار عشقت كه بر آن طاقت ما طاق نبود
خبرى بود نبود از دل كوى كسرى * به جهان گر دل بشكستهء آن طاق نبود
پى صيد تو دويديم به صحراى طلب * كه غزالى چو تو سيمين و سمن ساق نبود
غزل غزاليه
آهوى ختا ! مگر خطا كردى * بر ما نظر از ره فا كردى !
بستى به وفا ، هزار عهد آخر * بشكستى و بيشتر جفا كردى
يكتا شدهاى به حسن كز عشقت * پشت فلك و ملك دوتا كردى
شد هيئت جمع عاشقان تفريق * يعنى سر زلف بسته وا كردى
هر غمزهء نوظهور بنمودى * يك فتنهء تازهاى به پا كردى
تنها نه كه رند ، مست و مفتون شد * مفتون دل شيخ پارسا كردى