وين طرفه كه اى غزال از طرفى * صد صيد گرفتى و رها كردى
از ديده نهان شدى و اندر دل * اى شاهد شهر ، جلوهها كردى
وصف لبش اى صبا مگو كز غم * پيراهن غنچه را قبا كردى
* *
روزى برسى به دولت وصلش * كاخر ، شب هجر ، نالهها كردى
جز درد « الهى » از غم عشقت * درد همه عاشقان دوا كردى
اسرار قضا
هيچكس پرده ز اسرار قضا نگشايد * آرى اين عقده بهجز لطف خدا نگشايد
گر صبا باد دو صد چين كند از زلف بتان * يكخم از طرّهء آن زلف دوتا نگشايد
راه صدسال به جايى نبرد مشتاقى * كه بر او دلبر ما چشم رضا نگشايد
عقدهها از غم هجران تو در دل ما راست * كه بهجز زلف گرهبند شما نگشايد
درگه دولت و اقبال رقيبان بستند * آه اگر آن بت با مهر و وفا نگشايد
همّت از مردم كوتهنظر سفله مخواه * قفل گنجينهء شه دست گدا نگشايد
سخن مدّعيان نغز و لطيف است ولى * غير شعر تو « الهى » دل ما نگشايد