رخ عمر
جان سوختهتر در غمت از ما نتوان ديد * غمديده چو ما در همه دنيا نتوان ديد
از وصل تو گر نيست نصيبم عجبى نيست * هم ظلمت و هم نور به يك جا نتوان ديد
پر كن تو ز مينا قدح ما كه در اين دور * مهر از فلك و گنبد مينا نتوان ديد
امروز تو درياب مرا زانكه رخ عمر * در آينهء تيرهء فردا نتوان ديد
افسانهء عشق
عمرم از دست شد و بخت به سامان نرسيد * مُردم از درد و مرا درد به درمان نرسيد
خواب مرگ آمد و كوتاه شد افسانهء عمر * باز افسانهء عشق تو به پايان نرسيد
غير شمعى كه به حال دل من سوخت دلش * كس به داد دل من در شب هجران نرسيد
چون گلستان و قفس در نظرم هر دو يكيست * چه غم از نالهء زارم به گلستان نرسيد
خواستم پاره گريبان كنم از دست غمت * دستم از ضعف دريغا به گريبان نرسيد
ريخت « الفت » به قفس بالوپرم و ز سر مهر * كس به داد دل اين مرغ خوشالحان نرسيد
شب هجران
گريان چو شمع در شب هجران نشستهام * چون آسمان ، ستاره به دامان نشستهام
چون زلف بىقرار تو از بازى نسيم * هر شب ميان جمع ، پريشان نشستهام
تا از نگاه گرم تو روشن شود دلم * عمريست همچو آينه حيران نشستهام
تا چون حباب بىتو شود خانهام خراب * در موجخيز سينهء طوفان نشستهام
فارغ ز باغبانم و آسوده از بهار * چون لالهاى به كنج بيابان نشستهام
از شوق پايبوس تو عمريست بىقرار * مانند اشك در بن مژگان نشستهام