تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢

رخ عمر

جان سوخته‌تر در غمت از ما نتوان ديد * غم‌ديده چو ما در همه دنيا نتوان ديد از وصل تو گر نيست نصيبم عجبى نيست * هم ظلمت و هم نور به يك جا نتوان ديد پر كن تو ز مينا قدح ما كه در اين دور * مهر از فلك و گنبد مينا نتوان ديد امروز تو درياب مرا زانكه رخ عمر * در آينهء تيرهء فردا نتوان ديد

افسانهء عشق

عمرم از دست شد و بخت به سامان نرسيد * مُردم از درد و مرا درد به درمان نرسيد خواب مرگ آمد و كوتاه شد افسانهء عمر * باز افسانهء عشق تو به پايان نرسيد غير شمعى كه به حال دل من سوخت دلش * كس به داد دل من در شب هجران نرسيد چون گلستان و قفس در نظرم هر دو يكيست * چه غم از نالهء زارم به گلستان نرسيد خواستم پاره گريبان كنم از دست غمت * دستم از ضعف دريغا به گريبان نرسيد ريخت « الفت » به قفس بال‌وپرم و ز سر مهر * كس به داد دل اين مرغ خوش‌الحان نرسيد

شب هجران

گريان چو شمع در شب هجران نشسته‌ام * چون آسمان ، ستاره به دامان نشسته‌ام چون زلف بىقرار تو از بازى نسيم * هر شب ميان جمع ، پريشان نشسته‌ام تا از نگاه گرم تو روشن شود دلم * عمريست همچو آينه حيران نشسته‌ام تا چون حباب بىتو شود خانه‌ام خراب * در موج‌خيز سينهء طوفان نشسته‌ام فارغ ز باغبانم و آسوده از بهار * چون لاله‌اى به كنج بيابان نشسته‌ام از شوق پايبوس تو عمريست بىقرار * مانند اشك در بن مژگان نشسته‌ام