تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
طرف از موعظهء بىعملان نتوان بست * گوش بر گفتهء هر ياوه‌سرا نتوان كرد گفت ناصح كه دواى غم « الفت » صبر است * راست فرمود و ليكن به خدا نتوان كرد

اى عشق

اى عشق ، جز تو درد مرا كس دوا نكرد * با من تو كردى آنچه به مس كيميا نكرد آخر دلم ز وحشت بيگانگى نرست * تا با غم تو جان مرا آشنا نكرد شد خاك و ره به زندگى جاودان نيافت * هركس كه در هواى تو جانى فدا نكرد از كارهاى بستهء من ، ناخن قضا * بىدست زورمند تو يك عقده وا نكرد بنگر به سست عهدى آن شوخ سنگدل * كز صد هزار وعده يكى را وفا نكرد خوشبخت آنكه زندگى و مرگ از تو يافت * در هيچ حال دامنت از كف رها نكرد تير غمت به غير دل ما نشان نيافت * امّا هزار حكم كه هرگز خطا نكرد « الفت » هميشه لاف زد از عشق و هيچ‌گاه * او يك دليل اقامه بر اين مدّعا نكرد

خانهء محبّت

نگويمت كه تو جان منى و جانانى * كه هرچه خوانمت از لطف بهتر از آنى به مهر و ماه و گل و سرو ، ديگران مانند * تو را نظير نباشد به خويش مىمانى شمايل تو عيان ساخت پيش اهل نظر * كه نيست حور و پرى را جمال انسانى تو را صفت نتوان كرد با زبان و قلم * كه همچو گوهر جان آشكار و پنهانى بدايعى كه تو را هست از معانى حسن * بيان‌پذير نمىگردد از سخندانى وجود پاك تو اين درس را به من آموخت * كه فرقها بود از عشق تا هوسرانى ز ديده رفتى و از دل نمىروى هرگز * تن تو دور و من اندر وصال روحانى دل محقّر من خانهء محبّت توست * روا مدار كه روى آورد به ويرانى ترحّمى ، كه مرا بىتو جان رسيده به لب * تفقّدى ، كه نمىپايد اين گران‌جانى به كار « الفت » از اين غم چه مشكل افتاده‌ست * كه در هواى تو جان مىدهد به آسانى