تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
تو دستگير شو اى عشق چاره‌ساز كه عقل * هنوز در خم انديشه چون فلاطون است مرا به شعر چه حاجت كه وصف قامت دوست * به هر زبان كنم از حرفهاى موزون است ز تاب طرّهء ليلى نكو توان دانست * كه عقده‌هاى فراوان به كار مجنون است حديث روز حسابم چه مىكشى اى شيخ * گناه من به خدا از حساب بيرون است به خاك پاى بتى سر نهاد « الفت » و گفت * گداى كوى تو فارغ ز گنج قارون است

وعظ واعظ

هزار مرتبه عقلم ز عشق منع نمود * ولى من آن كنم آخر كه عشق مىفرمود ربوده عقل من از سر پرىوشى عيّار * كه دل ربود ز خلق جهان و رخ بنمود ز جلوهء رخ دلدار آن‌چنان ماتم * كه نيستم به حضورش مجال گفت‌وشنود مرا مصوّر اوّل براى عشق تو ساخت * از آنكه نيست كنون آنچه در نخست نبود هزار مرتبه مردم ميان بيم و اميد * كه زخم تير توام دير مىكشد يا زود غلام نرگس جادو فريب مست توييم * كه عقل و دين و دل از ما به يك نگاه ربود تو رهنماى دل ما شدى به جانب خويش * و گرنه راه تو را كس به خود نمىپيمود چو دل به دوست سپردى مكن دريغ از جان * تو را كه خرقه بسوزد بگو چه تار و چه پود تو را چه حاصل از اين علم بىعمل اى شيخ * چو راه مىنروى از دليل راه چه سود از آن به كنج خرابات آرميد « الفت » * كه وعظ واعظ دين عقده از دلش نگشود

دواى غم

از غم عشق حكايت به صبا نتوان كرد * گله از دوست به هر بىسروپا نتوان كرد گر به دلجويى عشّاق ز جا برخيزى * چه قيامت كه ز هر سوى به پا نتوان كرد من از آن نرگس بيمار نكو دانستم * كه دگر درد نگاه تو دوا نتوان كرد بس‌كه اطوار تو هريك ز دگر خوب‌تر است * التفاتى ز جفايت به وفا نتوان كرد