بازيچهء حيات ز گهواره تا به گور * بر من بجز خداى نداند چسان گذشت
دردا كه آخرم سفر هولناك عمر * يكباره بىنصيب در اين خاكدان گذشت
لب تر نكردم از مى جانپرور نشاط * تا دور جام گردش رطل گران گذشت
بر من گذشت آنچه ز طوفان برق و باد * بر مرغ پرشكستهء بىآشيان گذشت
آن طايرم كه سبزه و گل زين چمن نديد * هم در خزان بزاد و هم اندر خزان گذشت
بخت بدم به راه سداد و صلاح خويش * در خواب ماند تا كه از او كاروان گذشت
تنها نبود غربت من دورى از وطن * بس ماه و سالهاش كه در خانمان گذشت
شصت و سه سال عمر پس از رنج بىحساب * هرگز نداشت سود و زيان زين و آن گذشت
اين كشتى شكسته ز درياى حادثات * منّت خداى راست كه بىبادبان گذشت
« الفت » به صبر كوش كه شكر و شكايتت * بىحاصل است گرچه ز دل بر زبان گذشت
يكعمر
يكعمر دلم ناله زد و از نفس افتاد * تا يك شبم آن زلف دوتا دسترس افتاد
شبگرد سر زلف تو عقل از سر من برد * اى مژده كه بدمست به چنگ عسس افتاد
بر تارك قدرش نرسد افسر خورشيد * آن سر كه به خاك قدم چون تو كس افتاد
هرگز نكند آرزوى گلشن فردوس * مرغى كه ز دام تو به كنج قفس افتاد
هركس غم جان دارد و من از پى جانان * در عمر همينم ز خدا ملتمس افتاد
تا پاك نشد جان ز هوس عشق نياموخت * امّا دل هر خام طمع در هوس افتاد
هرگز نشود رام كسى گردش اين چرخ * عنقا نتوان گفت به دام مگس افتاد
« الفت » كه در اين قافله پيش از همه مىراند * آيا چه خطا رفت كه از جمله پس افتاد
گناه من
مپرس حال دلم را كه از غمت چون است * ببين كه دامنم از اشك ديده جيحون است
چه فتنهاى تو در اين دور ، اى پرىرخسار * كه بر جمال تو هرجا دليست مفتون است
غم تو هركه فروشد به شادى دوجهان * در اين معامله ، روز حساب مغبون است
مگر به گوشهء چشمت تعلّقى دارد * دلم كه بىخبر ز فتنههاى گردون است