تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 327

مساهمون:

ص٣٢٧
بازيچهء حيات ز گهواره تا به گور * بر من بجز خداى نداند چسان گذشت دردا كه آخرم سفر هولناك عمر * يكباره بىنصيب در اين خاكدان گذشت لب تر نكردم از مى جان‌پرور نشاط * تا دور جام گردش رطل گران گذشت بر من گذشت آنچه ز طوفان برق و باد * بر مرغ پرشكستهء بىآشيان گذشت آن طايرم كه سبزه و گل زين چمن نديد * هم در خزان بزاد و هم اندر خزان گذشت بخت بدم به راه سداد و صلاح خويش * در خواب ماند تا كه از او كاروان گذشت تنها نبود غربت من دورى از وطن * بس ماه و سالهاش كه در خانمان گذشت شصت و سه سال عمر پس از رنج بىحساب * هرگز نداشت سود و زيان زين و آن گذشت اين كشتى شكسته ز درياى حادثات * منّت خداى راست كه بىبادبان گذشت « الفت » به صبر كوش كه شكر و شكايتت * بىحاصل است گرچه ز دل بر زبان گذشت

يك‌عمر

يك‌عمر دلم ناله زد و از نفس افتاد * تا يك شبم آن زلف دوتا دسترس افتاد شبگرد سر زلف تو عقل از سر من برد * اى مژده كه بدمست به چنگ عسس افتاد بر تارك قدرش نرسد افسر خورشيد * آن سر كه به خاك قدم چون تو كس افتاد هرگز نكند آرزوى گلشن فردوس * مرغى كه ز دام تو به كنج قفس افتاد هركس غم جان دارد و من از پى جانان * در عمر همينم ز خدا ملتمس افتاد تا پاك نشد جان ز هوس عشق نياموخت * امّا دل هر خام طمع در هوس افتاد هرگز نشود رام كسى گردش اين چرخ * عنقا نتوان گفت به دام مگس افتاد « الفت » كه در اين قافله پيش از همه مىراند * آيا چه خطا رفت كه از جمله پس افتاد

گناه من

مپرس حال دلم را كه از غمت چون است * ببين كه دامنم از اشك ديده جيحون است چه فتنه‌اى تو در اين دور ، اى پرىرخسار * كه بر جمال تو هرجا دليست مفتون است غم تو هركه فروشد به شادى دوجهان * در اين معامله ، روز حساب مغبون است مگر به گوشهء چشمت تعلّقى دارد * دلم كه بىخبر ز فتنه‌هاى گردون است