تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥

عشق و تقوا

پيشه‌ام عاشقى و دربه‌درى كار من است * اين همه درد و محن از ستم يار من است گوهر وصل خودش با ثمن بخس فروخت * رفت و اندر پى او چشم خريدار من است جمله مرغان چمن بر سر هر شاخ خوشند * در چمن از غم او مرغ دل زار من است عشق و تقوا و حيا جمع به يك جا نشود * جمع اضداد ببين در دل‌افگار من است گو به فرهاد مزن تيشه به سر ازاين‌پس * دور تجديد شد و شيوهء تو كار من است روز و شب ز آتش هجران رخش مىسوزم * شاهد گفتهء من زردى رخسار من است هرگز از خاطر « اكبر » نرود تا به ابد * ياد رخسارهء او شمع شب تار من است

شمع و من

سوختم عمرى ز عشق دلبر جانانه‌اى * دلبرى نامهربان با آشنا بيگانه‌اى حاصل از عشقش نبردم جز ندامت اى دريغ * گرچه كوشيدم فزون با همّت مردانه‌اى زانكه دست او به خون عاشقان آلوده است * آرزوى وصل دارى ؟ دل مگر ديوانه‌اى ؟ جمع ياران در طواف شمع ، گل پروانه‌وار * من چو مرغى پرشكسته خسته در كاشانه‌اى شمع و من دوشين به حال خويشتن مىسوختم * آن‌چنان كآتش گرفت از حال ما پروانه‌اى گو به جانانم به قصر خويشتن خوش زى كه من * با خيالت سرخوشم در گوشهء ويرانه‌اى روزگارت شد تباه و زندگى از دست رفت * از تو ماند « اكبر » به عالم جاودان افسانه‌اى