عشق و تقوا
پيشهام عاشقى و دربهدرى كار من است * اين همه درد و محن از ستم يار من است
گوهر وصل خودش با ثمن بخس فروخت * رفت و اندر پى او چشم خريدار من است
جمله مرغان چمن بر سر هر شاخ خوشند * در چمن از غم او مرغ دل زار من است
عشق و تقوا و حيا جمع به يك جا نشود * جمع اضداد ببين در دلافگار من است
گو به فرهاد مزن تيشه به سر ازاينپس * دور تجديد شد و شيوهء تو كار من است
روز و شب ز آتش هجران رخش مىسوزم * شاهد گفتهء من زردى رخسار من است
هرگز از خاطر « اكبر » نرود تا به ابد * ياد رخسارهء او شمع شب تار من است
شمع و من
سوختم عمرى ز عشق دلبر جانانهاى * دلبرى نامهربان با آشنا بيگانهاى
حاصل از عشقش نبردم جز ندامت اى دريغ * گرچه كوشيدم فزون با همّت مردانهاى
زانكه دست او به خون عاشقان آلوده است * آرزوى وصل دارى ؟ دل مگر ديوانهاى ؟
جمع ياران در طواف شمع ، گل پروانهوار * من چو مرغى پرشكسته خسته در كاشانهاى
شمع و من دوشين به حال خويشتن مىسوختم * آنچنان كآتش گرفت از حال ما پروانهاى
گو به جانانم به قصر خويشتن خوش زى كه من * با خيالت سرخوشم در گوشهء ويرانهاى
روزگارت شد تباه و زندگى از دست رفت * از تو ماند « اكبر » به عالم جاودان افسانهاى