تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
مرا پير خرد گويد رها كن * طريق عشق ، اى فرزانه فرزند اگرچه پير را حرمت فزون است * ولى سرپيچىام باشد از اين پند نبرّم رشتهء پيوند از دوست * بُرندم همچو نى گر بند از بند نه كس باشد مرا در عشق همتا * نه حسنش را توان ديدن همانند نصيبم كن خدايا دولت وصل * كه از هجران بياسايم دمى چند ز هجرش سوختم فرياد ، فرياد * دلم را سوخته زين بيش مپسند چو دارى آرزوى ديدن يار * تو بار خويش « اكبر » زود بربند

چشمهء خورشيد

تا برق نگاهت به دلم شعله برافروخت * زان برق شرربار همه هستى من سوخت بر خرمن جانم چو تو غارتگر دلها * اى شعله برافروز چو تو شعله نيفروخت تو چشمه خورشيدى و من تشنهء ديدار * امّا چه كنم ديده به رويت نتوان دوخت تا كس نشود شعله‌ور از عشق نداند * كان طرفه نگاه تو چسان بال‌وپرم سوخت آخر دل سوداگر بازار محبّت * با نيم نگه ملك جهان را همه بفروخت خَم جز به برِ دوست نگردد سر « اكبر » * درسيست كه در مكتب آزادگى آموخت

راز و نياز

بر در خانهء دلدار گذر كردم دوش * گفتمش باز كن اين در كه منم خانه به دوش نعره مستانه زدم بر در و بر بارگهش * كاى ملائك به در و بارگهت حلقه به گوش به خمارم بكن امشب نظرى از ره لطف * بىميى برده مرا از دل‌وجان طاقت و هوش با صفاى دلم از غيب برآمد بانگى * در رحمت به تو باز است چرا جوش و خروش گفتم آخر ز تو اى صاحب ميخانه دمى * دارم امّيد محبّت نه ز هر باده‌فروش چشم دارم كه چنان مست شوم ز ان مى ناب * كه ملائك بكشندم همگى دوش‌به‌دوش مست و مخمور در خانه‌ات افتاده منم * رحمتى كن ز كرم كآورىام باز به هوش راز سربستهء او را كه به دل بود نهان * وين عجب مىشنوم مىرسدم گوش به گوش سرّ اين بادهء سربسته تو بردار دمى * تا ندا آيدت از غيب كه بردار و بنوش « اكبر » اين خرقهء آلوده كه آلود تو را * بهر پاكى بفكن تا رسدت پيك سروش