مرا پير خرد گويد رها كن * طريق عشق ، اى فرزانه فرزند
اگرچه پير را حرمت فزون است * ولى سرپيچىام باشد از اين پند
نبرّم رشتهء پيوند از دوست * بُرندم همچو نى گر بند از بند
نه كس باشد مرا در عشق همتا * نه حسنش را توان ديدن همانند
نصيبم كن خدايا دولت وصل * كه از هجران بياسايم دمى چند
ز هجرش سوختم فرياد ، فرياد * دلم را سوخته زين بيش مپسند
چو دارى آرزوى ديدن يار * تو بار خويش « اكبر » زود بربند
چشمهء خورشيد
تا برق نگاهت به دلم شعله برافروخت * زان برق شرربار همه هستى من سوخت
بر خرمن جانم چو تو غارتگر دلها * اى شعله برافروز چو تو شعله نيفروخت
تو چشمه خورشيدى و من تشنهء ديدار * امّا چه كنم ديده به رويت نتوان دوخت
تا كس نشود شعلهور از عشق نداند * كان طرفه نگاه تو چسان بالوپرم سوخت
آخر دل سوداگر بازار محبّت * با نيم نگه ملك جهان را همه بفروخت
خَم جز به برِ دوست نگردد سر « اكبر » * درسيست كه در مكتب آزادگى آموخت
راز و نياز
بر در خانهء دلدار گذر كردم دوش * گفتمش باز كن اين در كه منم خانه به دوش
نعره مستانه زدم بر در و بر بارگهش * كاى ملائك به در و بارگهت حلقه به گوش
به خمارم بكن امشب نظرى از ره لطف * بىميى برده مرا از دلوجان طاقت و هوش
با صفاى دلم از غيب برآمد بانگى * در رحمت به تو باز است چرا جوش و خروش
گفتم آخر ز تو اى صاحب ميخانه دمى * دارم امّيد محبّت نه ز هر بادهفروش
چشم دارم كه چنان مست شوم ز ان مى ناب * كه ملائك بكشندم همگى دوشبهدوش
مست و مخمور در خانهات افتاده منم * رحمتى كن ز كرم كآورىام باز به هوش
راز سربستهء او را كه به دل بود نهان * وين عجب مىشنوم مىرسدم گوش به گوش
سرّ اين بادهء سربسته تو بردار دمى * تا ندا آيدت از غيب كه بردار و بنوش
« اكبر » اين خرقهء آلوده كه آلود تو را * بهر پاكى بفكن تا رسدت پيك سروش