گفت كاى كردگار بىهمتا * كاى ضيابخش قلبهاى پريش
گره از كار بستهام بگشا * مفكنم اينقدر تو در تشويش
بود اندر تضرّع و زارى * پاره شد بار گندم از پس و پيش
رو نمود او به آسمان و بگفت : * كاى خداوند منعم و درويش
گفتم از كار من گره بگشا * نى كه از بار من گره بگشا !
قطعه
آن شنيدم كه مرد خاركنى * رفت در كوه بهر كندن خار
خار مىكند و نالهها مىكرد * اشگ مىريخت همچو ابر بهار
رو نمود او به آسمان و بگفت * كاى خداوندگار ليل و نهار
يا در خير بر رخم بگشا * يا به باران تو سنگ از كهسار
بر سرم ، تا ز غم خلاص شوم * چو ندارم به هيچ راه ديار
ناگهان كوه در تزلزل شد * تخته سنگى بديد آن عيّار
ديد الآن كه او شود كشته * زير آن سنگ سخت ناهموار
تا دو پا داشت او دو پاى دگر * وام كرد و نهاد رو به فرار
گفت : حقا كه گشت معلومم * بعد يكعمر ، سرّ اين اسرار
نعمت از ديگران و ، سنگ از من ! * صلح با ديگران و ، جنگ از من !