تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
گفت كاى كردگار بىهمتا * كاى ضيابخش قلبهاى پريش گره از كار بسته‌ام بگشا * مفكنم اين‌قدر تو در تشويش بود اندر تضرّع و زارى * پاره شد بار گندم از پس و پيش رو نمود او به آسمان و بگفت : * كاى خداوند منعم و درويش گفتم از كار من گره بگشا * نى كه از بار من گره بگشا !

قطعه

آن شنيدم كه مرد خاركنى * رفت در كوه بهر كندن خار خار مىكند و ناله‌ها مىكرد * اشگ مىريخت همچو ابر بهار رو نمود او به آسمان و بگفت * كاى خداوندگار ليل و نهار يا در خير بر رخم بگشا * يا به باران تو سنگ از كهسار بر سرم ، تا ز غم خلاص شوم * چو ندارم به هيچ راه ديار ناگهان كوه در تزلزل شد * تخته سنگى بديد آن عيّار ديد الآن كه او شود كشته * زير آن سنگ سخت ناهموار تا دو پا داشت او دو پاى دگر * وام كرد و نهاد رو به فرار گفت : حقا كه گشت معلومم * بعد يك‌عمر ، سرّ اين اسرار نعمت از ديگران و ، سنگ از من ! * صلح با ديگران و ، جنگ از من !