دولت حسن
تا دلم گشت گرفتار سهى بالايى * نيست در شهر چو من غمزدهء رسوايى
دولت حسن تو را سربهسر ارزانى باد * قسمت ما همه شد رنج و غم و تنهايى
نسبت رويت اگر با مه و خورشيد كنم * شرمم آيد ، كه بود دربهدر و هرجايى
ناله هرگز نكند بر دل سنگ تو اثر * زانكه در دهر شدى شهره به بىپروايى
تا نفس هست ، غنيمت شمر اين فرصت را * زانكه فرداست كه انگشت ندامت خايى
نيمجانى كه به تن هست مرا جلوهء توست * بندبندم چو نى و ، جز تو ندارم نايى
غم دل را نتوانم به زبان آوردن * عشق فرصت بستاند ز قلمفرسايى
هركه خواهد كه چو منصور انا الحق بزند * بايد اول كه بپيمد ره حق بستايى
خواست « افكار » كه دل بر دگرى بسپارد * نتوانست ، چرا ؟ ديد تو بىهمتايى
قطعه
ديد مردى به خواب شيطان را * با لباسى بلند و ريش سفيد
دست برد و گرفت از ريشش * تا توانست برگرفت و كشيد
گفت : كاى ظالم ستمپيشه * كاى ز درگاه حق ، شده نوميد
ازچهرو خلق را كنى آزار ؟ * اى ستمكار كج نهاد و پليد !
عمرت امشب رسيده بر آخر * نيست حاجت دگر به گفت و شنيد
آنقدر مشت بر سرت بزنم * كنى از زندگى تو قطع اميد
بود در كشمكش كه از آن خواب * همچو اسفند ناگهان بپريد
ديد در دست خويش ريش خودش * هرچه مىگفت ، بود كيش خودش
قطعه
آن شنيدم كه مردكى درويش * كرد عزم سفر ز مسكن خويش
بود او را خرى ز مال پدر * دست و پا لنگ عمرش از صد بيش
بهر خرج سفر ، ز خانهء خود * غلّهاش بار كرد آن دلريش
خر جلو اوفتاد و او ز عقب * راه طى مىنمود پيشاپيش
آمد از آب بگذرد آن خر * مرد آهى كشيد از دلريش