تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١

دولت حسن

تا دلم گشت گرفتار سهى بالايى * نيست در شهر چو من غم‌زدهء رسوايى دولت حسن تو را سربه‌سر ارزانى باد * قسمت ما همه شد رنج و غم و تنهايى نسبت رويت اگر با مه و خورشيد كنم * شرمم آيد ، كه بود دربه‌در و هرجايى ناله هرگز نكند بر دل سنگ تو اثر * زانكه در دهر شدى شهره به بىپروايى تا نفس هست ، غنيمت شمر اين فرصت را * زانكه فرداست كه انگشت ندامت خايى نيم‌جانى كه به تن هست مرا جلوهء توست * بندبندم چو نى و ، جز تو ندارم نايى غم دل را نتوانم به زبان آوردن * عشق فرصت بستاند ز قلم‌فرسايى هركه خواهد كه چو منصور انا الحق بزند * بايد اول كه بپيمد ره حق بستايى خواست « افكار » كه دل بر دگرى بسپارد * نتوانست ، چرا ؟ ديد تو بىهمتايى

قطعه

ديد مردى به خواب شيطان را * با لباسى بلند و ريش سفيد دست برد و گرفت از ريشش * تا توانست برگرفت و كشيد گفت : كاى ظالم ستم‌پيشه * كاى ز درگاه حق ، شده نوميد ازچه‌رو خلق را كنى آزار ؟ * اى ستمكار كج نهاد و پليد ! عمرت امشب رسيده بر آخر * نيست حاجت دگر به گفت و شنيد آن‌قدر مشت بر سرت بزنم * كنى از زندگى تو قطع اميد بود در كشمكش كه از آن خواب * همچو اسفند ناگهان بپريد ديد در دست خويش ريش خودش * هرچه مىگفت ، بود كيش خودش

قطعه

آن شنيدم كه مردكى درويش * كرد عزم سفر ز مسكن خويش بود او را خرى ز مال پدر * دست و پا لنگ عمرش از صد بيش بهر خرج سفر ، ز خانهء خود * غلّه‌اش بار كرد آن دل‌ريش خر جلو اوفتاد و او ز عقب * راه طى مىنمود پيشاپيش آمد از آب بگذرد آن خر * مرد آهى كشيد از دل‌ريش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 321 | سيد محمد باقر برقعى