ما مريض خسته و ، درمان ما لعل لبت * اى مسيحا دم ، تمنّاى دوا داريم ما
سرزنشهاى رقيب و طعنهء اغيار را * بهر ديدار رخت بر خود روا داريم ما
هستى دنيا اگر ما را نمىباشد ، چه غم ؟ * از تولّاى تو بر كف كيميا داريم ما
دل شد ار ديوانهء روى تو ، كارى تازه نيست * اين جنون را بر سر خود سالها داريم ما
درگذر از حكمت سقراط و شيخ بو على * در خرابآباد دل ، دارالشّفا داريم ما
شاه خوبانى به حسن و خطّوخال و دلبرى * در ازاى اين همه ، حسن وفا داريم ما
اى كه در دل جاى دارى ، و ز نظرها غايبى * بهر ديدار رخت ، خوش نالهها داريم ما
گر به قتل ما كشى شمشير آن هم باك نيست * كشتهء عشقيم و حقّ خونبها داريم ما
زاهد ار گويد شريعت از طريقت كافريست * غم مخور « افكار » گو آخر خدا داريم ما
تخم هوس
نه مرا بيم ز دوزخ ، نه مرا شوق بهشت * زانكه معلوم نشد بر سرم من حق چه نوشت
حاصل پنبه ، تو را جامهء ديبا ندهد * باغبانش ملك ار باشد و آبش ز بهشت
هرچه خواهى تو در اين دار مكافات بكن * زانكه از نيك ، برى نيكى و ، از زشتى ، زشت
راست از من بشنو گر كه تويى طالب حق * فرق مگذار ميان حرم و دير و كنشت
گر كه قصر تو كشد سر به فلك ، غرّه مشو * زانكه فرداست كه خاك من و تو ، گردد خشت
نيك و بد ، دست من و توست ، عبث خرده مگير * زانكه استاد ازل ، طينت ما پاكسرشت
هيچ دانى ز جهان گوى سعادت كه برد ؟ * آنكه در زندگىاش تخم هوس هيچ نكشت
بشنو « افكار » تو اين پند كه حافظ خوش گفت : * « هركسى آن درود عاقبت كار ، كه كشت »