همه سيّارگان بر گرد آن ماه * درخشنده ولى چون نوك سوزن
نژند و لاغر و پژمان و بىرنگ * چراغى را مثل كش نيست روغن
ثوابت چون هزاران شمع كمنور * كه عمدا برفروزى روز روشن
نيارم وصف آن شبگرد زين بيش * فصاحت را بود حدّى معيّن
منوچهرى اگر مىبود مىگفت : * زبان من بود در وصفش الكن
چنان فرخنده شب را گر ببينى * همانا مىشوى ديوانه چون من
ببايد ديدن آن شب را كه گويند * « شنيدن كى بود مانند ديدن »
* *
مرا بيرون ز « رى » در پاى البرز * كنار چشمهسارى بود مسكن
گزيدم بر ستيغ كوهسارى * چو كبكى بر سر سنگى نشيمن
ندانم كوه را امشب چه حال است * كه اشك از ديدهاش ريزد به دامن
خروشان است و گريان است و خندان * گهى شادى نمايد گاه شيون
به رقص آمد در آنجا كلك بىجان * مرا زاينده شد طبع سترون
در آن مهتاب شب بر ياد ايران * شدم بر صفحه كاغذ قلمزن
نگاهى كردم از بالا و پايين * وطن را ديدم اندر چه چو بيژن
شدم نوميد و در نوميدى خويش * مرا آمد به دل ياد « تهمتن »
گذشته روزن امّيد بگشود * بديدم در كران آينده روشن
شدم گويى به خواب اندر كه ديدم * كشيده سربهسر خطهاى آهن
ز درياى خزر تا بحر عمّان * ز مرز هند تا سرحدّ ارمن
* *
چو از انديشه لختى بازگشتم * نگاهى ديگر افكندم به ميهن
به تهران اندرون كردم نگاهى * بديدم گلخنى بر جاى گلشن
زارع
پاينده باش زارع بدبخت رنجبر * اى آنكه زندگانى ما در بقاى توست
بدبخت خواندمت به خطا عذر من پذير * خوشبخت زير سايهء همچون هماى توست
در نزد خلق اگرچه گدايى و بينوا * در چشم من ، تو شاهى و سلطان گداى توست