تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 315

مساهمون:

ص٣١٥
چو گل به روى خوش و بوى خوش دل ما را * به اتفاق جمال تو حسن خوى تو برد چنان‌كه بوى خوش گل برد نسيم از باغ * صفات خوب تو هر سوى گفتگوى تو برد نبرد خاطر ما را كسى به شوخى چشم * ولى به شرم و حيا ديدهء نكوى تو برد بدانكه عفت و شرم و وفاست زينت زن * همين سه زيور ، ما را به جستجوى تو برد

دو نارنج

دو نارنجم آورده بودند روزى * يك از بوستان و يك از دلستانم يكى را به صدگونه اندوه و محنت * بپرورده در بوستان باغبانم يكى را به صد ناز و با نازنينى * فرستاده آن دلبر مهربانم ببوييدم و هر دو را شكر گفتم * يكى با دل خود يكى با زبانم نهادم يكى را به بالاى ميزى * يكى را گرفتم به بر همچو جانم پراكنده عطرى و شورى و شوقى * يكى در مشامم يكى در روانم يكى را نه بويم نه در دست گيرم * دمى نيز نبود نگاهى بر آنم يكى را ز شوقى كه دارم به بويش * از اين دست با دست ديگر ستانم ميان دو نارنج همرنگ و هم‌بو * چه فرق است آخر ندانم ، ندانم كه يك را فزون است همرنگ و هم‌بو * به پيش مشامم برِ ديدگانم بپرسيدم احوال هريك از آن دو * كه گويند از خويشتن داستانم به پاسخ چنين گفت نارنج اوّل * كه من نازپروردهء بوستانم دگر گفت من نيز آيم ز بستان * و گر بيشتر زين بجويى نشانم مرا چيده زان جاى دستى كه دانى * فرستادهء دست آن دلستانم

كجاست كاوه شود پيشواى آزادى ؟

كشم به ديدهء خود خاك پاى آزادى * كنون كه سجده برم بر بناى آزادى بريختم به سر خود به ياد ايران خاك * چو روفتم به مژه خاك پاى آزادى برم به ايران با خويش مشتى از اين خاك * دهم به كوردلان توتياى آزادى به كيمياگرى آنجا طلا كنم مِسها * كنون كه يافته‌ام كيمياى آزادى ولى شنيده‌ام آنجاى با غل و زنجير * كنند آهن و مس از طلاى آزادى