تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
به زير ابر سيه از چه باز پوشاندند * چو آفتاب رخ دلگشاى آزادى چرا به كشور بيمار ما به بيماران * نمىدهند طبيبان دواى آزادى ؟ اگر ز دست حكيمان خود رها گرديم * مگر خداى دهدمان شفاى آزادى بگو به آنكه زر و مال خود نموده دريغ * نثار مال چه باشد به جاى آزادى ؟ به كشورى كه شناسند قدر و مرتبتش * كنند جان و دل خود فداى آزادى بگو به آنكه به آزادگان نموده ستم * روا مدار ستمگر ! جفاى آزادى از آنكه رشد تو و هرچه هست ز آزاديست * نبود آنچه تو كردى سزاى آزادى كنون كه دور سياست چو گردش پرگار * ز ما ربوده قرار و بقاى آزادى كجاست پارهء چرمى و چوبى و علمى * كجاست كاوه شود پيشواى آزادى ؟ به هم فروشكند كاخ خودپرستان را * كند به پاى در ايران لواى آزادى مگر كه ملّت ايران تمام گنگ و كرند ؟ * زديم داد و نيامد نداى آزادى

شراب يا شر - آب

چه هستى ؟ گفتمش اى بادهء ناب * كه بردى از سرم هوش از دلم تاب بگفتا : شاخه‌اى ناچيز بودم * مرا دهقان فروزد بر لب آب نهالى گشتم و ز زان‌پس درختى * چو زلف دختران پرپيچ و پرتاب برآوردم چو مرواريد خوشه * همه چون دانه‌هاى درّ خوشاب مرا كندند و بردند و نهفتند * به خمّى در اطاقى قفل بر باب شدم زيباتر و سرمست و دلبر * پس از چندى كه سر بر كردم از خواب به نسبت چون بود كار زمانه * بخوانندم شراب و گاه « شر - آب »

شب مهتاب در كوهسار البرز

« شبى گيسو فروهشته به دامن * پلاسش معجز و قربش گرازن » شبى از نور مه چون روز روشن * فروزنده مهى گسترده خرمن تو گفتى آسمان طاقى بلند است * چراغ مه بر آن طاق است آون و يا مانند اقيانوس آرام * مه تابان به‌سان « پرتوافكن »