به زير ابر سيه از چه باز پوشاندند * چو آفتاب رخ دلگشاى آزادى
چرا به كشور بيمار ما به بيماران * نمىدهند طبيبان دواى آزادى ؟
اگر ز دست حكيمان خود رها گرديم * مگر خداى دهدمان شفاى آزادى
بگو به آنكه زر و مال خود نموده دريغ * نثار مال چه باشد به جاى آزادى ؟
به كشورى كه شناسند قدر و مرتبتش * كنند جان و دل خود فداى آزادى
بگو به آنكه به آزادگان نموده ستم * روا مدار ستمگر ! جفاى آزادى
از آنكه رشد تو و هرچه هست ز آزاديست * نبود آنچه تو كردى سزاى آزادى
كنون كه دور سياست چو گردش پرگار * ز ما ربوده قرار و بقاى آزادى
كجاست پارهء چرمى و چوبى و علمى * كجاست كاوه شود پيشواى آزادى ؟
به هم فروشكند كاخ خودپرستان را * كند به پاى در ايران لواى آزادى
مگر كه ملّت ايران تمام گنگ و كرند ؟ * زديم داد و نيامد نداى آزادى
شراب يا شر - آب
چه هستى ؟ گفتمش اى بادهء ناب * كه بردى از سرم هوش از دلم تاب
بگفتا : شاخهاى ناچيز بودم * مرا دهقان فروزد بر لب آب
نهالى گشتم و ز زانپس درختى * چو زلف دختران پرپيچ و پرتاب
برآوردم چو مرواريد خوشه * همه چون دانههاى درّ خوشاب
مرا كندند و بردند و نهفتند * به خمّى در اطاقى قفل بر باب
شدم زيباتر و سرمست و دلبر * پس از چندى كه سر بر كردم از خواب
به نسبت چون بود كار زمانه * بخوانندم شراب و گاه « شر - آب »
شب مهتاب در كوهسار البرز
« شبى گيسو فروهشته به دامن * پلاسش معجز و قربش گرازن »
شبى از نور مه چون روز روشن * فروزنده مهى گسترده خرمن
تو گفتى آسمان طاقى بلند است * چراغ مه بر آن طاق است آون
و يا مانند اقيانوس آرام * مه تابان بهسان « پرتوافكن »