تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩

اين دل

بر سرو قدت گر متمايل شود اين دل * اميد ندارم كه دگر دل شود اين دل با لشكر حسنى كه بياراستى امروز * فرداست كه از تيغ تو بسمل شود اين دل تا سلسلهء زلف تو ديوانه‌پذير است * باور نتوان كرد كه عاقل شود اين دل از شرم رخت رنگ دل خون شده گيرد * با روى تو روزى كه مقابل شود اين دل گر مهر نيفزايى و از جور نكاهى * سوى بت ديگر متمايل شود اين دل يا جهد كند دامن مقصود بگيرد * يا كشتهء سرپنجهء قاتل شود اين دل نوميد مشو « افسر » از رحمت ايزد * زود آ كه به مقصود تو نايل شود اين دل

خدايا نمىكنم !

گفتم كه روى خوب تماشا نمىكنم * دل را اسير زلف چليپا نمىكنم در كوچه‌هاى عشق قدم هم نمىزنم * خود را هميشه واله و شيدا نمىكنم پيرم دگر به بزم جوانان نمىروم * اسباب عيش و نوش مهيّا نمىكنم رسوا شدن به عشق بود گرچه آبرو * خود را به چشم جامعه رسوا نمىكنم بىشور عقل دست به كارى نمىزنم * از شور عشق معركه بر پا نمىكنم ديدم به عقل مىشود اجراى اين مرام * آن هم ز دست رفته و پيدا نمىكنم عقلى كه منع مىكند از عشق دشمنيست * با دشمنان خويش مدارا نمىكنم مشغول توبه بود دلم چهر تو بديد * گفتا ز عشق توبه خدايا نمىكنم تا جاى داشت سينه به تيرش هدف نمود * ديگر از او توقّع بى جا نمىكنم اى مدّعى ز يار خبر آور و ببين * جان مىكنم نثار رهت يا نمىكنم « افسر » دگر ز نالهء خود نااميد باش * مىگفت رخنه در دل خارا نمىكنم

رازدارى

باش چون پرده رازدار كسان * تا نگردند از تو افسرده پرده راز كسى نگفته به كس * هيچ‌كس را ز خود نيازرده پرده‌پوشى نموده عيب كسان * ديده اما به رو نياورده حفظ اسرار و پرده‌پوشى را * ياد بايد گرفت از پرده
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 309 | سيد محمد باقر برقعى