اين دل
بر سرو قدت گر متمايل شود اين دل * اميد ندارم كه دگر دل شود اين دل
با لشكر حسنى كه بياراستى امروز * فرداست كه از تيغ تو بسمل شود اين دل
تا سلسلهء زلف تو ديوانهپذير است * باور نتوان كرد كه عاقل شود اين دل
از شرم رخت رنگ دل خون شده گيرد * با روى تو روزى كه مقابل شود اين دل
گر مهر نيفزايى و از جور نكاهى * سوى بت ديگر متمايل شود اين دل
يا جهد كند دامن مقصود بگيرد * يا كشتهء سرپنجهء قاتل شود اين دل
نوميد مشو « افسر » از رحمت ايزد * زود آ كه به مقصود تو نايل شود اين دل
خدايا نمىكنم !
گفتم كه روى خوب تماشا نمىكنم * دل را اسير زلف چليپا نمىكنم
در كوچههاى عشق قدم هم نمىزنم * خود را هميشه واله و شيدا نمىكنم
پيرم دگر به بزم جوانان نمىروم * اسباب عيش و نوش مهيّا نمىكنم
رسوا شدن به عشق بود گرچه آبرو * خود را به چشم جامعه رسوا نمىكنم
بىشور عقل دست به كارى نمىزنم * از شور عشق معركه بر پا نمىكنم
ديدم به عقل مىشود اجراى اين مرام * آن هم ز دست رفته و پيدا نمىكنم
عقلى كه منع مىكند از عشق دشمنيست * با دشمنان خويش مدارا نمىكنم
مشغول توبه بود دلم چهر تو بديد * گفتا ز عشق توبه خدايا نمىكنم
تا جاى داشت سينه به تيرش هدف نمود * ديگر از او توقّع بى جا نمىكنم
اى مدّعى ز يار خبر آور و ببين * جان مىكنم نثار رهت يا نمىكنم
« افسر » دگر ز نالهء خود نااميد باش * مىگفت رخنه در دل خارا نمىكنم
رازدارى
باش چون پرده رازدار كسان * تا نگردند از تو افسرده
پرده راز كسى نگفته به كس * هيچكس را ز خود نيازرده
پردهپوشى نموده عيب كسان * ديده اما به رو نياورده
حفظ اسرار و پردهپوشى را * ياد بايد گرفت از پرده