خوى و روى
زان روز كه از خوى نكويت شدم آگاه * بر خوى تو عاشقترم از روى تو اى ماه
روى است كه مفتون شودش رند نظرباز * خوى است كه صاحبنظران را برد از راه
روى است كه از بوالهوسان نيز برد دل * خوى است كه عاشق شودش مرد دلآگاه
روى است كه پيرى ببرد فرّ جوانيش * خوى است كه پيرش بفزايد خطر و جاه
روى است كه گر زشت بود چاره ندارد * خوى است كه نيكوش توان كرد به دلخواه
روى است كه از نيك و بدش بهره برد چشم * خوى است كه جانبخش همىگردد و جانكاه
از روى نكورويان « افسر » همه نالند * خوشخوى بود يار من المنّة لِلّه
عادت
آنچه در زندگى ضرورى نيست * دل به راهش اگر نبازى ، به
خويشتن را به هيچ عادت و خوى * به هوس مبتلا نسازى ، به
پيش عاديت سرفكنده مباش * در همه حال سرفرازى ، به
آن عبادت كه خيزد از عادت * گر به تركش همىبنازى ، به
چونكه هر عادتى نياز آرد * از همه چيز بىنيازى ، به
لزوم تربيت
آن درختى كه دانه كشت بود * ميوهاش را نمىكنند پسند
مگرش باغبان ببرّد شاخ * شاخهء نو كند بدان پيوند
اى پدر تربيت چو پيونديست * كه بر خوب از آن دهد فرزند