تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨

خوى و روى

زان روز كه از خوى نكويت شدم آگاه * بر خوى تو عاشق‌ترم از روى تو اى ماه روى است كه مفتون شودش رند نظرباز * خوى است كه صاحب‌نظران را برد از راه روى است كه از بوالهوسان نيز برد دل * خوى است كه عاشق شودش مرد دل‌آگاه روى است كه پيرى ببرد فرّ جوانيش * خوى است كه پيرش بفزايد خطر و جاه روى است كه گر زشت بود چاره ندارد * خوى است كه نيكوش توان كرد به دلخواه روى است كه از نيك و بدش بهره برد چشم * خوى است كه جانبخش همىگردد و جانكاه از روى نكورويان « افسر » همه نالند * خوش‌خوى بود يار من المنّة لِلّه

عادت

آنچه در زندگى ضرورى نيست * دل به راهش اگر نبازى ، به خويشتن را به هيچ عادت و خوى * به هوس مبتلا نسازى ، به پيش عاديت سرفكنده مباش * در همه حال سرفرازى ، به آن عبادت كه خيزد از عادت * گر به تركش همىبنازى ، به چون‌كه هر عادتى نياز آرد * از همه چيز بىنيازى ، به

لزوم تربيت

آن درختى كه دانه كشت بود * ميوه‌اش را نمىكنند پسند مگرش باغبان ببرّد شاخ * شاخهء نو كند بدان پيوند اى پدر تربيت چو پيونديست * كه بر خوب از آن دهد فرزند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 308 | سيد محمد باقر برقعى