نكويى كردن
براى آنكه بياسايم از حوادث دهر * جهان و هرچه در او هست مختصر گيرم
سزاى نيكى من گر هزار بد بدهند * بدين خوشم كه نكو كردهام ز سر گيرم
فريب مده ، فريب مخور
آن شنيدم كه رادمرد بزرگ * پايهء مردمى چنين بنهاد
كه نه از كس فريب بايد خورد * نه كسى را فريب بايد داد
انتخاب دوست
به روزگار جوانى بيازماى كسان * ببين فرشتهخصالند يا كه ديو و ددند
براى عمر رفيق شفيق گلچين كن * ز مردمى كه هنرپيشهاند و باخردند
ملامتت نكنند ار بدند خويشانت * به اختيار براى تو منتخب نشدند
ولى به نيك و بد همنشين تو مسئولى * به همنشينى ، مردم به اختيار خودند
معاشران تو گر چند تن ز خوبانند * غمت مباد كه ابناء روزگار بدند
رباعيات
آنكس كه ز حال بىكسان غافل نيست * يكسانى مردم برِ او مشكل نيست
تا عقل پسندد به مساوات بكوش * آن دل كه به حال كس نسوزد دل نيست
* * *
تا كشت ستمگرى شود پاك درو * تا آنكه ستمگرى نزايد از تو
اين خوى ستمكشى برون كن از سر * نه زور به كس بگو نه از كس بشنو
* * *
چون حادثهء سخت كند روى به مرد * گر چاره توان چاره همىبايد كرد
ور چاره نداشت غم نمىبايد خورد * غم جان و تنت كاهد و افزايد درد
* * *
آن روز جهان روى به بهبود كند * مردم ز مددكارى خود سود كند
كز كوشش و كار هركس آرد به وجود * زان بيش كه بهر خويش نابود كند