است كه افراشته جايى بسزا پيدا كرده است ، چيزىك به جرأت مىتوان گفت از براى كمتر سرايندهء ايرانى تاكنون دست داده است .
زندگى افراشته نشيب و فراز و تحول بسيار داشته است و روح تازهجويش ، او را با همهگونه مردم ، در همهء احوال روبرو ساخته است . رشتههاى خويشاوندى او را به طبقات مختلف و حتى متضاد اجتماع پيوند مىدهد ، دولتسراى مالكين بانفوذ و كلبهء گالىپوش دهقانان بىچيز ، اين هر دو را افراشته از نزديك ديده است و با هوسها و كينهها و عيشها و ناكاميهايى كه در اين دو صحنه خودنمايى مىكند ، آشنا بوده است . زندگى افراشته از اين تحولات سريع بسيار به خود ديده است كه وقتى غلام سياه كيف او را به مكتب مىرساند و پس از چندى خودش تنها گاوى را كه مايهء گذران مادر و خانوادهاش بود ، به چرا مىبرد و مىآورد .
افراشته براى تأمين زندگى ناچار شد خيلى زود پى شغل و كار برود و تاكنون چندين بار تغيير شغل داده است ، شاگرد عطار ، تحصيلدار تجارتخانه ، معلم ، آرتيست ، شوفر ، كارمند شهردارى ، مقاطعهكار ، روزنامهنويس ، معمار و مجسمهساز بوده است . به همين سبب افراشته در ميان همه طبقه دوست و آشناى فراوان دارد و مىداند مردم چه در سر مىپرورانند ، از چه خوششان مىآيد ، ناله و فريادشان براى چيست ، چه فكر و حيلههايى به كار مىبرند و چه جوانمردى و گذشتى مىتوانند نشان بدهند .
آشنايى با احوال مردم به اشعار افراشته لحن صادقانهاى مىدهد كه با همهء سادگى در همان وهلهء اول شخص را مجذوب مىنمايد ، مثلا سه تابلوى او به نام مفتخور الاعيان كه به زبان گيلكى است ، شرح محروميت دهقانان گيلان و نمودارى از مبارزههاى حقطلبانه آنان مىباشد ، به قدرى در ميان زارعين زحمتكش گيلان نفوذ كرده است كه اغلب در مزرعهها و قهوهخانهها خوانده مىشود ، ناز و نعمت بيجاى اين و گرسنگى و بينوايى آن ديگرى را پهلوى هم قرار بدهد و تضاد ظالمانهء اين دو زندگى را بدينترتيب هرچه بيشتر محسوس سازد . . . » .
افراشته در شعر زبان مردم را به كار گرفته است و همان گونه كه حرف مىزنند و ساده و بىتكلف سخن مىگويند ، شعر مىسرايد . مجموعه اشعارش در سال 1358 با كوشش شاعر گرانمايه نصرت اللّه نوحيان ( نوح ) به چاپ رسيد .
سرانجام ، وى پس از سالها دربهدرى در شانزدهم ارديبهشتماه 1338 در بلغارستان بدرود حيات گفت و اين بيت معروف كه سرلوحهء روزنامهاش قرار داده بود ، بر سر مزارش
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 300
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٠٠