چشم تا باز كردى ، اى فرزند * شدهاى پير ، بار رفتن بند
آشنايان شوند بيگانه * با تو مرگ است و درد ، همخانه
* *
من در اين موجخيز پرتشويش * رفته بودم حبابسان از خويش
در هواى نبودن و بودن * دود آهى شدم ز فرسودن
خانه را ترك گفتم از سر درد * تا زمانه دگر چه خواهد كرد
* *
چرخ بازيگر از كرانهء عشق * رهنمون شد مرا به خانهء عشق
پس از آنجا به چشم گريانى * روى كردم به كودكستانى
ديدم آنجا نشاط ديگر بود * لالهرو بود و لالهپرور بود
كودكان گرم بازى و خنده * بىخبر از گزند آينده
زان پريچهرگان رشك ملك * بانگ شادى كشيده ، سر به فلك
جان بىتابشان نشسته ، به تاب * غنچههاى شكفتهء شاداب
گرچه غافل ز كار دورانند * تازهگلهاى اين گلستانند
* *
اى دل از روزگار عبرت گير * پندى از اين شكستهدل بپذير
اينچنين است گردش ايّام * كه سرانجام مىشوى ناكام
جوششى تا كه قدر آن دانى * لحظههايى كه شاد و خندانى
راحت جان سلامت و شاديست * شادى دل فروغ آزاديست
اين غرورى كه با جوانى توست * بت تو ، مرگ زندگانى توست
عبرتآموز اين دو پرده كسيست * كه جوان در حريم پيرى زيست
بين اين هر دو صحنه رازى بود * در عبرت به روى من بگشود
گرچه سنگين بود غم پيرى * ماتم پيرى و زمينگيرى
عالمى خوشتر از جوانى نيست * گر بدانى چگونه بايد زيست
نقش اين هر دو پرده را ديدم * پس به معيار عقل سنجيدم
گفت پيرى مرا به عهد شباب * سخنى نغز چون دُرّ ناياب
كه جهان تكيهگاه پيران نيست * عشق جز درخور جوانان نيست