تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧
چشم تا باز كردى ، اى فرزند * شده‌اى پير ، بار رفتن بند آشنايان شوند بيگانه * با تو مرگ است و درد ، هم‌خانه
* *
من در اين موج‌خيز پرتشويش * رفته بودم حباب‌سان از خويش در هواى نبودن و بودن * دود آهى شدم ز فرسودن خانه را ترك گفتم از سر درد * تا زمانه دگر چه خواهد كرد
* *
چرخ بازيگر از كرانهء عشق * رهنمون شد مرا به خانهء عشق پس از آنجا به چشم گريانى * روى كردم به كودكستانى ديدم آنجا نشاط ديگر بود * لاله‌رو بود و لاله‌پرور بود كودكان گرم بازى و خنده * بىخبر از گزند آينده زان پريچهرگان رشك ملك * بانگ شادى كشيده ، سر به فلك جان بىتابشان نشسته ، به تاب * غنچه‌هاى شكفتهء شاداب گرچه غافل ز كار دورانند * تازه‌گلهاى اين گلستانند
* *
اى دل از روزگار عبرت گير * پندى از اين شكسته‌دل بپذير اين‌چنين است گردش ايّام * كه سرانجام مىشوى ناكام جوششى تا كه قدر آن دانى * لحظه‌هايى كه شاد و خندانى راحت جان سلامت و شاديست * شادى دل فروغ آزاديست اين غرورى كه با جوانى توست * بت تو ، مرگ زندگانى توست عبرت‌آموز اين دو پرده كسيست * كه جوان در حريم پيرى زيست بين اين هر دو صحنه رازى بود * در عبرت به روى من بگشود گرچه سنگين بود غم پيرى * ماتم پيرى و زمينگيرى عالمى خوش‌تر از جوانى نيست * گر بدانى چگونه بايد زيست نقش اين هر دو پرده را ديدم * پس به معيار عقل سنجيدم گفت پيرى مرا به عهد شباب * سخنى نغز چون دُرّ ناياب كه جهان تكيه‌گاه پيران نيست * عشق جز درخور جوانان نيست