خاطرات
برد هر سو نسيمم ، موج آبم مىتوان گفتن * چو بر آب است بنيادم ، حبابم مىتوان گفتن
نشاط و خرّمىبخش دل بيگانه و خويشم * دلانگيز و طربزايم ، شرابم مىتوان گفتن
به هر آبادى و ويرانه تابد پرتو مهرم * فروغ فيضبخشم ، آفتابم مىتوان گفتن
به وجد و شادمانى هر دلى آيد ز گفتارم * بهار خرّمىبخشم ، شبابم مىتوان گفتن
گهى از هجر مىسوزم ، گهى با درد مىسازم * بر آتش سوزم و سازم ، كبابم مىتوان گفتن
ز دوران جوانى خاطراتى چون به ياد آرم * چو باران اشك مىريزم ، سحابم مىتوان گفتن
مرا خواهند ارباب ادب از جان و دل ، زان رو * كه گنج دانش و فضلم ، كتابم مىتوان گفتن
چه خوش « آگاهى » آن فرزانه استاد سخن گويد * « سراپا نشئهء شوقم ، شرابم مىتوان گفتن »
بخت خفته
هرگز گلى ز جور خزان در امان نبود * سرسبز جز دو روز در اين گلستان نبود
جز رنج نيست حاصل ايّام زندگى * هيچ آفريده شاد در اين خاكدان نبود
دادم ز دست در ره وصل تو نقد جان * دلدادهء تو را غم سود و زيان نبود
زد پشت پا به عالم هستى ز فرّ عشق * صاحبدلى كه در پى نام و نشان نبود
آمد شبى چو دولت بيدار در برم * ما را ز بخت خفتهء خود اين گمان نبود
ناليد همچو مرغ شب « آگاهى » از فراق * چون او ز شوق دوست كسى نغمهخوان نبود