خزان
طبع هوا دژم شد و باد خزان وزيد * نتوان دگر به سايگه بيد آرميد
ديگر نمانده است نشانى به بوستان * از سوسن و بنفشه و ريحان و شنبليد
زين پس به جاى نغمهء بلبل ز شاخسار * بايد نواى ناخوش زاغ و زغن شنيد
سرسبز نيست برگ درختان به پيش چشم * از باد مهرگان همه در باغ پژمريد
شد باغبان فسرده چو پژمردهحال ديد * گلهاى باغ را كه به صد رنج پروريد
ديگر صفا و لطف و طراوت به باغ نيست * بايد بهسوى خانه نشاط طرب كشيد
دور نشاط و خرّمى از بوستان گذشت * هنگام قهر و خشم طبيعت فرارسيد
زين پس فرارسد دى و طاقت ز كف برد * لرزد ز باد سرد بدن همچو شاخ بيد
دارد سعادت آنكه در اين فضل از كرم * با مال خويش جان ستمديدهاى خريد
خشنود كردگار شود زان كسى كه او * در راه دستگيرى درماندگان دويد
هركس گرفت دست ز پاى اوفتاده را * همواره باشد از عمل خويش روسفيد
خوشبخت آن كسى كه در اين فصل جانگزاى * دستى ز مهر بر سر درماندهاى كشيد
هر نوبهار عيش و طرب را خزان رسد * كس در زمانه هيچ دلى شادمان نديد
كآيد بهار و روز نشاط و طرب رسد * چون هركسى بود به جهان زنده با اميد
آواز روحبخش ، ز مرغان خوشنوا * بايد بهار و موسم گل در چمن شنيد
آنگه به طرف جوى نشينم به بانگ چنگ * گيرم ز دست ماهرخى ساغر نبيد
« آگاهى » از سخنور استاد ياد كرد * « رز را خداى از قبل شادى آفريد »
در رثاى استاد نصرت رئيس انجمن ادبى خراسان
دريغ و درد كه از پيكر هنر جان رفت * ز آسمان ادب اخترى فروزان رفت
رئيس انجمن شاعران مهين استاد * مدار علم و كمال و فريد دوران رفت
وحيد عصر سپرى فضيلت و تقوا * خدايگان سخنگستر خراسان رفت
ز تندباد اجل شد خراب كاخ ادب * چو آن اديب سخنپرور سخندان رفت
خديو ملك سخن صاحب بنان و بيان * كسى كه بود چو مسعود سعد سلمان رفت
صفا و لطف و طراوت دگر به باغ نماند * ز شاخسار ادب چون هزاردستان رفت