فروغ ديده ارباب معرفت « نصرت » * يگانه گوهر درياى فضل و عرفان رفت
رها ز قيد قفس گشت طاير جانش * چو بود عاشق ديدار ، سوى جانان رفت
هزار و سيصد و هفتاد و چهار از هجرت * گذشته بود كه از اين سراى ويران رفت
ز سوز سينه سرود اين چكامه « آگاهى » * دريغ و درد كه از پيكر هنر جان رفت
آرزوى ايرانى
كشور ز فرّ همّت ما گلستان شود * تجديد شوكت و شرف باستان شود
هر ملّتى كه عزم قوى داشت در جهان * در عرصهء حيات كجا ناتوان شود
گيرد به دست رايت آزادى و شرف * هر ملّتى كه متّحد افراد آن شود
هر ملّتى كه علم و هنر آورد به دست * بر آرزوى و مقصد خود كامران شود
فائق شويم بر همهء مشكلات خويش * دلها اگر به هم ز وفا مهربان شود
عاقل كجا قبول نمايد كه ديگران * غمخوار ملك و ملّت ما در جهان شود
پيداست بر گلّه چه رسد زين معامله * جايى كه گرگ گرسنه يار شبان شود
آرى سزد ز دست تواناى باغبان * گر خار جور ريشهكن از بوستان شود
« آگاهى » از خدا طلبد تا به ملك جم * تجديد شوكت و شرف باستان شود
بىپناه
كيستم من در بيابان طلب گمكردهراهى * شاعر شوريدهحالى نااميد بىپناهى
گردبادآسا به دشت نااميدى رهنوردى * مىبرد بادم چو برگ زرد از راهى به راهى
ديدهء من شد سفيد از دورى خورشيدرويى * روزگارم شد سيه از گردش چشم سياهى
بوستان دلبرى را نيست چون قد تو سروى * آسمان حسن را نبود چو رخسار تو ماهى
بر من افتاده رحمى كن كه از جاهش نكاهد * پرسد از حال فقيرى گر ز رحمت پادشاهى
از شرار آه سوزان خرمن گردون بسوزد * گر كشد غمديدهاى در نيمهشب در سينه آهى
اين غزل را چون ملك استاد دانشور سرودم * گرچه آن كوهى بود از دانش و اين پر كاهى
آگهى از حال « آگاهى » كه در هجر تو سوزد * « اى كمانابرو به عاشق كن ترحّم گاهگاهى »