تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
فروغ ديده ارباب معرفت « نصرت » * يگانه گوهر درياى فضل و عرفان رفت رها ز قيد قفس گشت طاير جانش * چو بود عاشق ديدار ، سوى جانان رفت هزار و سيصد و هفتاد و چهار از هجرت * گذشته بود كه از اين سراى ويران رفت ز سوز سينه سرود اين چكامه « آگاهى » * دريغ و درد كه از پيكر هنر جان رفت

آرزوى ايرانى

كشور ز فرّ همّت ما گلستان شود * تجديد شوكت و شرف باستان شود هر ملّتى كه عزم قوى داشت در جهان * در عرصهء حيات كجا ناتوان شود گيرد به دست رايت آزادى و شرف * هر ملّتى كه متّحد افراد آن شود هر ملّتى كه علم و هنر آورد به دست * بر آرزوى و مقصد خود كامران شود فائق شويم بر همهء مشكلات خويش * دلها اگر به هم ز وفا مهربان شود عاقل كجا قبول نمايد كه ديگران * غمخوار ملك و ملّت ما در جهان شود پيداست بر گلّه چه رسد زين معامله * جايى كه گرگ گرسنه يار شبان شود آرى سزد ز دست تواناى باغبان * گر خار جور ريشه‌كن از بوستان شود « آگاهى » از خدا طلبد تا به ملك جم * تجديد شوكت و شرف باستان شود

بىپناه

كيستم من در بيابان طلب گم‌كرده‌راهى * شاعر شوريده‌حالى نااميد بىپناهى گردبادآسا به دشت نااميدى رهنوردى * مىبرد بادم چو برگ زرد از راهى به راهى ديدهء من شد سفيد از دورى خورشيدرويى * روزگارم شد سيه از گردش چشم سياهى بوستان دلبرى را نيست چون قد تو سروى * آسمان حسن را نبود چو رخسار تو ماهى بر من افتاده رحمى كن كه از جاهش نكاهد * پرسد از حال فقيرى گر ز رحمت پادشاهى از شرار آه سوزان خرمن گردون بسوزد * گر كشد غم‌ديده‌اى در نيمه‌شب در سينه آهى اين غزل را چون ملك استاد دانشور سرودم * گرچه آن كوهى بود از دانش و اين پر كاهى آگهى از حال « آگاهى » كه در هجر تو سوزد * « اى كمان‌ابرو به عاشق كن ترحّم گاهگاهى »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 291 | سيد محمد باقر برقعى