تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 285

مساهمون:

ص٢٨٥
در حصار جسم فرسودم ، نشستم در رهت * از برم بگذشتى و رندانه خنديدى مرا نااميدى را چو در رؤياى خود انگاشتم * پيش خود پنداشتم تنها تو اميدى مرا ياد باد آن گرمى بازار داغ عشقمان * در فراسوى محبّت مىپرستيدى مرا مرغ را رسم است پيش از كشتن آبش مىدهند * جرعهء آبى گه كشتن نبخشيدى مرا « اعتمادى » زندگى گر مردن تدريجى است * كاش از روز ازل ، مادر نزاييدى مرا

سوختن

چند بايد در نشانِ بىنشانى سوختن ؟ * در دل از بارِ مَلالِ سخت جانى سوختن ؟ صبحگاهان پيش چشم عندليبان بهار * گُل به باغ و راغ از بىباغبانى سوختن ؟ سر به زير افكنده در دشتى ، شبانى بىرمه * يا به صحرايى رمه ، از بىشبانى سوختن نور شمع بخردان ، محبوس در فانوس جهل * لال‌ْگون در آتش بىترجمانى سوختن آسمان زندگى را سوز و سازى هست و نيست * چاره جز در سوز و ساز آسمانى سوختن شيوهء گويايى از طوطى چرا آموختى ؟ * تا چو من در شعلهء آتش‌زبانى سوختن ؟ چند روز عمر را با تنگ‌روزى ساختن * زيستن در آذر بىآب و نانى سوختن بر سر از دنياى خاموشان چو بارَد برف عمر * سينه بايد در وداع زندگانى سوختن معنى ايفاى نقش زندگى دانى كه چيست ؟ * زندگانى را به نقدِ زنده‌مانى سوختن در هواى آتشينْ سوزان راز خويشتن * زير نيرانْ بارش نامهربانى سوختن گفتمش بيگانه ديدم آشنا را چون كنم ؟ * گفت بايد در شَرار بدگمانى سوختن چند بايد در كُهن نظم فلك ، خورشيدها * زايش منظومه‌هاى كهكشانى سوختن ؟ تا به كى پاى اميد خويش كوبيدن به سنگ ؟ * با دلِ خونين و اشك ارغوانى سوختن ؟ چند بايد خانه بر دوشانِ بىسامان ، چنين * در سراى خويش از بىآشيانى سوختن ؟ سوزدم دلْ مردم بىخانمان را ، ليك خود * بايد اندر آتش بىخانمانى سوختن تيره‌رايان را بهشتى نيست ، جز آزار خلق * اى خوشا در دوزخ روشن‌روانى سوختن عاشق آن باشد كه بِنهد دستِ بىپرواى دل * بر سرْ از غوغاىِ عشقِ جاودانى سوختن نيست آن‌كس لايقِ دلدادگى در كيش عشق * كو به درد و داغ عشق از ناتوانى سوختن « اعتمادى » طاير جان را رها كن ، تا به كى * در عذاب و رنج اين دنياى فانى سوختن ؟