سردى طبع زمستان گر شود ، خورشيد گردم * گرم و سوزان ، سردى طبع زمستانش بگيرم
گر صدف گردد به دندان پرىرويى نشيند * خنده گردم ، تا صدف از عاج دندانش بگيرم
از گنه دامان پاك خويش گر آلوده سازد * رند زاهد گردم و آلوده دامانش بگيرم
كاخى از ايمان اگر بر گرد خود محكم بسازم * قلب مؤمن گردم و نيروى ايمانش بگيرم
گر كه گردد جان و خود را بر لب جانان رساند * بوسه گردم بر لبش بنشينم و جانش بگيرم
راز گر گردد كه خود را در دلى پنهان نمايد * عشق گردم ، كام دل از راز پنهانش بگيرم
« اعتمادى » گر كه آيين سخندانى گزيند * شعر گردم ، جاى در طبع سخندانش بگيرم
شوريدهدل
خوب كردى آمدى احوال پرسيدى مرا * خوب شد ، شايد دگر هرگز نمىديدى مرا
آمدى با چشم خودبينى چه از من مانده است * روز و حالم بين چه خوب از هم تو پاشيدى مرا
اين تو بودى كز ميان گلرخان پر ز ناز * در صف جمع سيهروزان نشانيدى مرا
بىلب گوياى من ، بزم سخن رنگى نداشت * اين تو بودى كه به خاموشى كشانيدى مرا
غنچهاى نشكفته بودم در گلستان دلم * اين تو بودى كز نهال آرزو چيدى مرا
قرص روى ماه تو از نور من خورشيد بود * خوش درخشيدى ولى هرگز نتابيدى مرا
اى خوشا آن روزگارانى كه مىگفتى به من * هركه را ماهى نصيبى شد ، تو خورشيدى مرا
در نمايشگاه حسن ماهرويان زمان * دست پيكرساز گشتى ، بت تراشيدى مرا
گردباد عمر خود ، امروز گر مىنامىام * بود روزى تكچراغ عمر ناميدى مرا
در دل آيينهگونم ، تا نبينى نقش خود * سنگدل از پشت با ناخن تراشيدى مرا
نوش بودى ، نيش زهرآلود گشتى ، با تو شد * زندگى سوهان روحم ، سخت ساييدى مرا