عاقبت روزى كه بينم نااميدم از همه سو * آرزو گردم چو غم در گوشهء دلها نشينم
شعر گردم ، بال بگشايم بر اوج آسمانها * چون كواكب بر فراز گنبد مينا نشينم
در غروب آفتاب عمر گفتا « اعتمادى » * گوشهاى گيرم ، به دور از مردم دنيا نشينم
فراق
دل ديوانهوارم ، بىقرارى مىكند امشب * غم اندر سينهام ، ديوانهدارى مىكند امشب
مگر افتاده را دستى به يارى كس نمىگيرد * كه با من چرخ گردون بدبيارى مىكند امشب ؟
چرا اين چرخ گردون ، با من آواره مسكين * سر خشم آمده ، ناسازگارى مىكند امشب ؟
چو رفتى تو ، من از حال دلم پرسيدم از غم گفت * ز چشمش خون به جاى اشك جارى مىكند امشب
دو چشم اشكبارم را ببين در انتظار تو * نيارامد دمى ، شبزندهدارى مىكند امشب
دلى دارم كه سوزش آنچنان شورى برانگيزد * كه غم اظهار عجز و شرمسارى مىكند امشب
دلى دارم كه مىداند نمىآيى مگر ، امّا * هنوزم صحبت از اميدوارى مىكند امشب
دلى دارم كه شمع ديدهافروز دلافكاران * به بالينش نشسته ، غمگسارى مىكند امشب
دلى دارم شگفتا زو ، پس از چندين شكيبايى * زهى همّت ، هنوزم بردبارى مىكند امشب
دلى بااينهمه سردرگمى ، در كوى عشق تو * به بزم بىنيازان شهريارى مىكند امشب
براى ديدن يكلحظه آن سيماى دلجويت * دل خونين من ، لحظهشمارى مىكند امشب