به جانهاى از عاشقى بىقرار * به دلهاى عشّاق شيدا قسم
به آن نالههايى كه پر مىكشند * كه در كوى يارند رسوا قسم
به هجران و حرمان و ديوانگى * به عشق و اميد و تمنّا قسم
به عمرى كه در آرزويت گذشت * به ديروز و امروز و فردا قسم
به آيين طنّازى و دلبرى * به شيرين ، به عذرا به ليلى قسم
به پرهيز و تقوا و زهد و ورع * به ساغر ، به مينا به صهبا قسم
به ميخانه و مسجد و خانقاه * به دير و كنشت و كليسا قسم
به آن آتشين پرتو ايزدى * كه تابيد بر طور سينا قسم
به هر دين و هر كيش و هر مذهبى * به موسى ، به يحيى ، به عيسى قسم
اگر مىشناسى خداوند را * به ذات خداوند يكتا قسم
كه عشقت به دل رفتنى نيست نيست * به پروردگار توانا قسم
شب هجران
نيست گر همچو تو در شهر پرىسيمايى * نيست همچون من دلسوخته ، هم شيدايى
چند نازى به دلارايى و زيبايى خويش * وامقى بايد تا شهره كند عذرايى
شعلهاى از دل مجنونى اگر سر بكشد * كاى به افسونگرى ، افسانه شود ليلايى
چه كنى سرزنش اى بىخبر از عشق مرا * عاشقان را ز ملامت نبود پروايى
همه ترسند ز رسوايى و بدنامى ليك * ز چه ترسد چو من انگشتنما رسوايى
رنج و درد شب هجران ، من و دل مىدانيم * كه سپرديم چنين ديرگذر شبهايى
گرچه يكعمْر دلم خانه غم بود ولى * چون غم هجر نديدم غم جانفرسايى
يادى از زلف تو كرديم و نمىدانستيم * كه كند اين دل ديوانه به پا غوغايى
زارم از حسرت آن لعل به خونآلوده * جگر خون شده اى ديدهء خونپالايى
مسجد و دير و كليسا همه گشتيم ولى * نيست اى مدّعى از ميكده خوشتر جايى
دست نااهل ز دامان تو اى باده به دور * كه نشاطآور و جانپرور و روحافزايى
« اطهرى » عشق پر از خوف و خطر ، دريايىست * مرد بايد ، كه زند دل به چنين دريايى