هنوز
ديدمش باز چه زيبا و دلاراست هنوز * آرى آن آفت جان رفتن دلهاست هنوز
مىخراميد به طنّازى و من مىديدم * كه بلاى دل و دين آن قد و بالاست هنوز
بود پيدا ، ز نظرها كه بر او دوخته بود * كاندر آشوبگرى سخت تواناست هنوز
خيره گشتم چو در آن چشم فسونگر ديدم * يك جهان ناز در آن نرگس شهلاست هنوز
نفسش مشكفشان و سخنش شورانگيز * خندهاش روحنواز و فرحافزاست هنوز
چارده سال جدايى ، تن و جانم فرسود * ليك او همچو مه چارده زيباست هنوز
رخ جان برگ گلش تازهتر از صبح بهار * زلف پرچين و خمش چون شب يلداست هنوز
گل من بود و ز خون جگر آبش دادم * كه چنين تازه و شاداب و فريباست هنوز
ماه من از در من پرتو اميد مگير * كه به امّيد تو ، گرم اين دل شيداست هنوز
گاهگاه از دل ديوانهء من يادى كن * كه ز گيسوى تواش سلسله برپاست هنوز
گفتى آن آتش ديرين شده خاموش ، مگوى * كه چو چون عشق توام در همه اعضاست هنوز
در شگفتم كه پس از آنهمه ناكاميها * « اطهرى » شعر تو شورافكن و شيواست هنوز
ساقى
ز جامى ديشبم آتش فكندى بر تن اى ساقى * نمىدانى به طنازى چه كردى با من اى ساقى
چو مىديدم تو را آنگونه بزمافروز و بزمآرا * به دندان مىگزيدم از تحسّر ناخن اى ساقى
دلم در سينه مىلرزيد از آن دزدانه ديدنها * چو صيدى كافتد اندر پنجهء صيدافكن اى ساقى
به تردستى در آن هنگامه مىدادى و دل بردى * چو استادى تو شيرينكار در دل بردن اى ساقى
از آن گردنفرازيهاى توسنوار دل ، پر زد * كه آرد در كمند آرزو ، آن گردن اى ساقى
سيهپيراهنى پوشيده بودى چون شب عاشق * ولى پيدا از او انوار صبح روشن اى ساقى