به حكم آنكه سرمست از شراب آرزوهايى * مكن لبريز از خون جگر پيمانهء ما را
از آن چشم نوازشگر به اين و آن مده مستى * به هر نامحرمى مگشا در ميخانهء ما را
غمت در كنج تنهايى چنان با ما گرفت الفت * كه پندارد سراى خويشتن كاشانهء ما را
جنون عاشقان گيرد به چشمت رنگ افسانه * اگر اى دوست يك شب بشنوى افسانهء ما را
شبهاى هجر
جانا چه گويمت كه چه بر ما گذشته است * بر ما چه روزها و چه شبها گذشته است
از شمع پرس سوز و گداز مرا كه او * داند چه بر دل من شيدا گذشته است
هر شب به ياد روى تو تا وقت صبحدم * جان كندهايم هر نفسى تا گذشته است
هر لحظه و دقيقه ز شبهاى هجر تو * بس ديرپاتر از شب يلدا گذشته است
پرسى ز حالم از سر غمخوارى اى طبيب * اكنون كه درد من ز مداوا گذشته است
بر ما نسيم كوى تو هم ناز مىكند * كز پهلوى تو اى گل زيبا گذشته است
گفتى شبى ز زندگى خويش باز گرد * اين بازگشت از من رسوا گذشته است
قسم
به مهر تو اى ماه زيبا قسم * به چهر تو اى چهر رخشا قسم
به آن سينهء همچو صبح بهار * به آن زلف چون شام يلدا قسم
به اشكى كه از ديده عاشقى * به دامن چكد ژالهآسا قسم
به آهى كه از سينهاى سوخته * كشد شعله تا عرش اعلا قسم
به آن دردمندى كه نوميدوار * فروبسته چشم از مداوا قسم
ز گمكردهراهى كه از كاروان * جدا مانده افتاده از پا قسم
به موجى كه از دست ساحل مدام * خورد سيلى بىمحابا قسم
به خونين جگر لالهء داغدار * كه بنشسته تنها به صحرا قسم