تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 278

مساهمون:

ص٢٧٨
به حكم آنكه سرمست از شراب آرزوهايى * مكن لبريز از خون جگر پيمانهء ما را از آن چشم نوازشگر به اين و آن مده مستى * به هر نامحرمى مگشا در ميخانهء ما را غمت در كنج تنهايى چنان با ما گرفت الفت * كه پندارد سراى خويشتن كاشانهء ما را جنون عاشقان گيرد به چشمت رنگ افسانه * اگر اى دوست يك شب بشنوى افسانهء ما را

شبهاى هجر

جانا چه گويمت كه چه بر ما گذشته است * بر ما چه روزها و چه شبها گذشته است از شمع پرس سوز و گداز مرا كه او * داند چه بر دل من شيدا گذشته است هر شب به ياد روى تو تا وقت صبحدم * جان كنده‌ايم هر نفسى تا گذشته است هر لحظه و دقيقه ز شبهاى هجر تو * بس ديرپاتر از شب يلدا گذشته است پرسى ز حالم از سر غمخوارى اى طبيب * اكنون كه درد من ز مداوا گذشته است بر ما نسيم كوى تو هم ناز مىكند * كز پهلوى تو اى گل زيبا گذشته است گفتى شبى ز زندگى خويش باز گرد * اين بازگشت از من رسوا گذشته است

قسم

به مهر تو اى ماه زيبا قسم * به چهر تو اى چهر رخشا قسم به آن سينهء همچو صبح بهار * به آن زلف چون شام يلدا قسم به اشكى كه از ديده عاشقى * به دامن چكد ژاله‌آسا قسم به آهى كه از سينه‌اى سوخته * كشد شعله تا عرش اعلا قسم به آن دردمندى كه نوميدوار * فروبسته چشم از مداوا قسم ز گم‌كرده‌راهى كه از كاروان * جدا مانده افتاده از پا قسم به موجى كه از دست ساحل مدام * خورد سيلى بىمحابا قسم به خونين جگر لالهء داغدار * كه بنشسته تنها به صحرا قسم