تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
از آن چاك گريبان مىدريدم پيرهن بر تن * همه جان بود جاى تن در آن پيراهن اى ساقى به هر موجى از آن دامن هزاران بوسه بفشانم * نهى مستانه در يك شب سرم بر دامن اى ساقى تو را تا دوست مىدارم چه غم دارم ، چه كم دارم * مرا تا دوست مىدارى چه باك از دشمن اى ساقى اگر از « اطهرى » پرسى چه در دل آرزو دارد * در آغوش تو سر بنهادن و جان دادن اى ساقى

پريشان

بگذاريد بگريم به پريشانى خويش * كه به جان آمدم از بىسروسامانى خويش غم بىهم‌نفسى كشت مرا در اين شهر * در ميان با كه گذارم غم پنهانى خويش اندر اين بحر بلا ساحل اميدى نيست * تا بدان سوى كشم كشتى طوفانى خويش زنده‌ام باز پس از آن‌همه ناكاميها * به خدا كس نشناسم به گران‌جانى خويش ما سر صدق به پاى تو نهاديم و زديم * داغ رسوايىات اى عشق به پيشانى خويش جان چو پروانه به قربان تو كردم كه چو شمع * بينمت رقص‌كنان بر سر قربانى خويش « اطهرى » قصّهء عشّاق شنيديم بسى * نشنيديم يكى را به پريشانى خويش

غريب

نمىكوبد كس از ياران در غمخانهء ما را * تو گويى كس نمىداند بجز غم‌خانهء ما را كجا شد مردمى آخر كز اين عاقل‌نما مردم * نمىپرسد كسى حال دل ديوانهء ما را دلم آرامشى بيند به خود گر بشكند گاهى * نواى مرغ شب خاموشى ويرانهء ما را كه خواهد برد غير از قاصد بار سحرگاهى * خبر از جان غم‌پرورد ما جانانهء ما را