چو آن زنگى كه گيرد مستى از خون * به لذت مىمكد خون مرا شب
فغان خيزد چو نى از بندبندم * زنم فرياد يا رب شب خدا شب
دريغا نيست گوش آشنايى * به فرياد و فغانم آشنا شب
خدايا اين هم آخر زندگى شد * مرا آسايشى ده روز را شب
پى آزار عاشق روز بس بود * ندانم خواستى ديگر چرا شب
نه اين بيزارى و نفرت از آن است * كه نيمى كرده از عمرم فنا شب
به شب نفرين ازآنرو مىفرستم * كه او بشكست پيمان وفا شب
شبى از شبها
گفتم به دل كه چند صباحى صبور باش * كاين ماجراى تلخ و غمانگيز بگذرد
گفتم بيا و دست ز ديوانگى بدار * آخر گذشت عمر من اين نيز بگذرد
* *
ديوانهوار قهقهه زد و گفت عشق و صبر * باهم چگونه جمع شود آب و آذرى
جايى كه عشق خيمه زند جاى صبر نيست * هرگز دو پادشاه نگنجد به كشورى
* *
مىخواستم كه راز دل بىقرار خويش * پنهان كنم ز هركس و ناكس ولى نشد
مىخواستم كه مهر تو از دل برون كنم * مىخواستم به عشق مقدّس ولى نشد
* *
امشب دوباره سينهء من شعله مىكشد * وين شعله در گلو شكند نالههاى من
از سيل اشك و آتش دل عالمى مراست * گويى ميان آتش و آب است جاى من
* *
با ياد آن دو چشم بلاخيز و فتنهزاى * باز امشب از دو ديدهء من خواب رفته است
من با خيال روى تو سرگرم و بىخبر * كز شب گذشته نيمى و مهتاب رفته است
* *
غرق است در سكوت و سياهى اتاق من * سر را به روى زانوى ماتم نهادهام
من كه چراغ محفل عشّاق بودهام * اكنون چو شمع ، صبحدم از پا فتادهام