تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
خنده‌زنان گفت زغالش كه اى * مظهر خوبى و خداى جمال من كه چنين روى سيه كرده‌ام * سرو بُدم در چمنى بىمثال اين همه ما را به حقارت مبين * هست تو را بىسبب اين قيل و قال سايهء من مسكن عشّاق بود * روز جدايى و زمان وصال از كف صيّاد در آن مرغزار * سايهء من بود پناه غزال تا به سحر گفت كه آوخ كه من * گشته‌ام عاشق به گلى بىخيال تيشهء هيزم‌شكنى ناگهان * كشت و فكندم به يكى تيره‌چال كرد در آن كوره چنان آتشى * سوخت همه جانم و گشتم زغال اين همه نخوت مفروش اى صنم * گرچه ز لطفى و صفا بىمثال روى سفيد و رخ زيباى تو * غير نكويى همه يابد زوال خوشدلم ار چهر سيه كرده‌ام * يافته‌ام بهر نكويى مجال چون تو فرود آيى و سرما شود * گرم كنم كلبهء هر تيره‌حال چون‌كه به فرياد ضعيفان رسم * هيچ نيابم ز سياهى ملال هيچ نيرزد به جهان « اشرفا » * غير نكويى برِ صاحب كمال

دختر نابينا

يكى دختر نوجوان كور بود * ز ديدار هر ديدنى دور بود به همراهى مادر مهربان * روان شد سوى لاله و بوستان نشانيد مادر كنار گلش * كه شادان كند نغمهء بلبلش چو آگه مر آن دختر كور شد * كه مادر نشانيدش و دور شد بناليد بر درگه كردگار * چنين گفت با ديدهء اشكبار كه گويند يا رب جهان داده‌اى * گل و لاله و ارغوان داده‌اى چو مخلوق تو در گلستان روند * ز ديدار گل شاد و خندان شوند زمين آفريدى و دريا و مهر * مه و كوكب بىشمار و سپهر به شب آسمان پرستاره كنى * دل خلق شاد از نظاره كنى به روز ، آفتاب درخشان دهى * ز ديدارش بر مردگان جان دهى از اين جمله يا رب نديدم يكى * ز باغ و گل و لاله‌ات اندكى