خندهزنان گفت زغالش كه اى * مظهر خوبى و خداى جمال
من كه چنين روى سيه كردهام * سرو بُدم در چمنى بىمثال
اين همه ما را به حقارت مبين * هست تو را بىسبب اين قيل و قال
سايهء من مسكن عشّاق بود * روز جدايى و زمان وصال
از كف صيّاد در آن مرغزار * سايهء من بود پناه غزال
تا به سحر گفت كه آوخ كه من * گشتهام عاشق به گلى بىخيال
تيشهء هيزمشكنى ناگهان * كشت و فكندم به يكى تيرهچال
كرد در آن كوره چنان آتشى * سوخت همه جانم و گشتم زغال
اين همه نخوت مفروش اى صنم * گرچه ز لطفى و صفا بىمثال
روى سفيد و رخ زيباى تو * غير نكويى همه يابد زوال
خوشدلم ار چهر سيه كردهام * يافتهام بهر نكويى مجال
چون تو فرود آيى و سرما شود * گرم كنم كلبهء هر تيرهحال
چونكه به فرياد ضعيفان رسم * هيچ نيابم ز سياهى ملال
هيچ نيرزد به جهان « اشرفا » * غير نكويى برِ صاحب كمال
دختر نابينا
يكى دختر نوجوان كور بود * ز ديدار هر ديدنى دور بود
به همراهى مادر مهربان * روان شد سوى لاله و بوستان
نشانيد مادر كنار گلش * كه شادان كند نغمهء بلبلش
چو آگه مر آن دختر كور شد * كه مادر نشانيدش و دور شد
بناليد بر درگه كردگار * چنين گفت با ديدهء اشكبار
كه گويند يا رب جهان دادهاى * گل و لاله و ارغوان دادهاى
چو مخلوق تو در گلستان روند * ز ديدار گل شاد و خندان شوند
زمين آفريدى و دريا و مهر * مه و كوكب بىشمار و سپهر
به شب آسمان پرستاره كنى * دل خلق شاد از نظاره كنى
به روز ، آفتاب درخشان دهى * ز ديدارش بر مردگان جان دهى
از اين جمله يا رب نديدم يكى * ز باغ و گل و لالهات اندكى