بشگفت از تبسّم خورشيد بامداد * در سينهء سپيد سحر شاخ ارغوان
روييد از فروغ سحر لالههاى سرخ * بر طرف كوهسار شفقخيز خاوران
* *
خورشيد چون پرندهء زرّين پر ، از افق * بگشود بالوپر زد و بر كوه برنشست
آنگه زبان مرغ سبكخيز روح من * آن رشتهها چو زلف شب از يكدگر گسست
حق و حقيقت
آنان كه گفتهاند حقيقت نگفتنيست * انصاف ده كه باز حقيقت نگفتهاند
جز حق چه گفتنيست كه اين ابلهان ز بيم * حق را درون پردهء باطل نهفتهاند
در كوى يار بوى حقيقت شنيدهاند * آن عاشقان كه با مژه اين كوى رُفتهاند
حق تلخ نيست بلكه مريضند آن كسان * كاين شهد ناب را به خطا تلخ گفتهاند
چون كودكان به مهرهء باطل شدند خوش * آنان كه گوهرى ز حقايق نسفتهاند
در خواب ديدهاند كه بيدار گشتهاند * امّا هنوز بىخبر و مست خفتهاند
بيدار آن كسيست كه حق گفت و حق شنفت * با مردمى كه از همه ناحق شنفتهاند
فحش برهان تبهكاران است
فحش بانگ دل بىايمان است * مايهء تيرگى وجدان است
ناسزا منطق عجز است و شكست * فحش برهان تبهكاران است
روح خشمنده تبى دارد و فحش * بر تب خشم و غضب هذيان است
حرف حق هست چو سندان محكم * فحش مشتيست كه بر سندان است
فحشگو اهرمن دشمنى است * فحشگويى صفت شيطان است
حربهء سگصفتان فحّاشيست * مرد فحّاش سگ لايان است
عفو كن ياوهسرا را ، به خدا * ياوهگو مستحق احسان است
باش خاموش كه در مذهب ما * خامُشى پاسخ هر نادان است