گيرد و شعر بايد در خدمت مردم و راهگشاى مردم باشد .
آتشكدهء خاموش
بودم آتشكدهاى روشن و در سينهء من * شررى سركش و سوزنده و بىپروا بود
بيم خاموشى من در دل كس راه نداشت * ياد از آن شعلهء جاويد كه بىهمتا بود
* *
عطرآگين شده دامان من از مشگ و عبير * شده خوشبو همهشب كوى من از عنبر و عود
پايكوبان به نشاط و به طرب مغبچگان * گرد آتش همه در خواندن آواز و سرود
* *
دختران در بر من چرخزنان زلففشان * دست در گردن هم كرده و مىرقصيدند
ليموى نورس پستان هوسخيز به ناز * از گريبان بدرآورده و مىرقصيدند
* *
پارسايان همه سر تا به قدم جامه سپيد * پارسى دختركان جامهء گلرنگ به بر
همه با لطف و صفا در كنف همّت عشق * در ره خدمت من از دلوجان بسته كمر
* *
روزگارى شد و من كعبهء دلها بودم * مظهر پاكى و روشندلى و عشق و اميد
حال ويرانهء تاريكم و خاكستر سرد * نيست در سينهء من گرمى اميد پديد
* *
مُرد در سينهء افسردهء من آتش عشق * من هم آتشكدهاى بودم و خاموش شدم
در دل سرد من اى دوست شرارىانگيز * ياد كن از من محزون كه فراموش شدم
زيور زن
گفت مرا دختر افسونگرى * حور مثالى و پرىپيكرى
باز گزين از همه آويزهها * درخور آرايش من زيورى
گفتمش اين نكتهء همچون گهر * گوش كن از گفتهء دانشورى
زيور زن گوهر حجب و حياست * چيست به گيتى به از اين گوهرى
چهرهء او شد گهرافشان ز شرم * وه كه چه سيماى گهرپرورى