تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
گيرد و شعر بايد در خدمت مردم و راهگشاى مردم باشد .

آتشكدهء خاموش

بودم آتشكده‌اى روشن و در سينهء من * شررى سركش و سوزنده و بىپروا بود بيم خاموشى من در دل كس راه نداشت * ياد از آن شعلهء جاويد كه بىهمتا بود
* *
عطرآگين شده دامان من از مشگ و عبير * شده خوش‌بو همه‌شب كوى من از عنبر و عود پايكوبان به نشاط و به طرب مغبچگان * گرد آتش همه در خواندن آواز و سرود
* *
دختران در بر من چرخ‌زنان زلف‌فشان * دست در گردن هم كرده و مىرقصيدند ليموى نورس پستان هوس‌خيز به ناز * از گريبان بدرآورده و مىرقصيدند
* *
پارسايان همه سر تا به قدم جامه سپيد * پارسى دختركان جامهء گلرنگ به بر همه با لطف و صفا در كنف همّت عشق * در ره خدمت من از دل‌وجان بسته كمر
* *
روزگارى شد و من كعبهء دلها بودم * مظهر پاكى و روشن‌دلى و عشق و اميد حال ويرانهء تاريكم و خاكستر سرد * نيست در سينهء من گرمى اميد پديد
* *
مُرد در سينهء افسردهء من آتش عشق * من هم آتشكده‌اى بودم و خاموش شدم در دل سرد من اى دوست شرارىانگيز * ياد كن از من محزون كه فراموش شدم

زيور زن

گفت مرا دختر افسونگرى * حور مثالى و پرىپيكرى باز گزين از همه آويزه‌ها * درخور آرايش من زيورى گفتمش اين نكتهء همچون گهر * گوش كن از گفتهء دانشورى زيور زن گوهر حجب و حياست * چيست به گيتى به از اين گوهرى چهرهء او شد گهرافشان ز شرم * وه كه چه سيماى گهرپرورى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 252 | سيد محمد باقر برقعى