در قطره چه مستيهاست گر از لب تو نوشم * سكر عجبى دارد آن بادهء انگورى
اى روشنى ديده دور از تو چه كورانم * ترسم كشدم آخر تاريكى و بىنورى
درياى نمك برجاست از گريه به رخسارم * شوراب سرشك ، آرى امّا نه به اين شورى
رباعيات
اين شور كه اندر دل ما جا دارد * عشق است كه جا در دل رسوا دارد
جانا دانى كه خواهش دل ز تو چيست * دل از تو همى تو را تمنّا دارد
* * *
گر كار جهان به چشم بينا بينى * آن را همه افسوس سراپا بينى
امروز تو با انس كسان مىگذرد * فردا چه كنى ، كه خويش تنها بينى
* * *
در خويش بينديش و روان را بشناس * تأليف شگفت جسم و جان را بشناس
از جام لطيف ، لاله در دست چمن * قدرى به خود آى و باغبان را بشناس
* * *
خواهم ز تو من پاسخى از لا و نعم * كاين گردش دهر بر چه كيف است و چه كمّ
همچون من اگر تو هم نمىدانى هيچ * پس جز غم نادانى ، ما راست چه غم ؟
* * *
گويند كه ما را ز بهشت است سرشت * آدم بنشاندمان در اين خانهء خشت
سر خيل پيمبران در آيينه چه ديد * كز بىخردى بهشت از دست بهشت
* * *
يا رب چو نيارمت كنم من ادراك * در جستجوى توام الى يوم لقاك
در سر همه عشق و آرزوى تو مكين * در دل همه ياد انت است و ايّاك
* * *
صيّاد كه كرد تيرى از شست رها * با كشتن صيد حاجتى كرده روا
آن طعنهء خود يافته بىهيچ سمن * وين هستى خود باخته بىهيچ بها
* * *