تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣

به ياد كودكى

عهدى كه طفل بودم يادش به‌خير * كاين عهد با نشاط و خوشى توأمان گذشت يك شب مرا نظر به قمر بود و ناگهان * بر خاطرم ز قوّهء وهم اين گمان گذشت كاين مه دريچه‌اىست به بالاى آسمان * كز آن توان بدان طرف آسمان گذشت ليكن مرا دو بال ببايد نو و قوى * كز اين بلند طاق معلّق توان گذشت بر پشت‌بام گنبد گيتى گرفت جاى * و ز محنت و كدورت اين خاكدان گذشت

مراد دل

تا كه دورم از ديار خويش و يار خويشتن * زار گريم در غم يار و ديار خويشتن برنچيدم در جوانى يك گل از شاخ مراد * تا به يغماى خزان دادم بهار خويشتن مردمان گويند روزى بر مراد دل رسد * مرد اگر سعى و عمل سازد شعار خويشتن ليك در نزد من اين گفتار را معيار نيست * چون بدين معيار سنجيدم عيار خويشتن ره تواند آدمى تا منزل مقصود برد * بختى بخت ار كشد در زير بار خويشتن

خوشا كودكى

خوش آن عهد كز روزگاران مرا * بجز برگ شادى فراهم نبود خوشا آنكه در خاطر ساده‌ام * غم بيش و انديشهء كم نبود روان مرا خرّمى بود جفت * كه با فكر و انديشه توأم نبود دل تابناكم به آزادگى * گرفتار اين حسرت و غم نبود يكى طفل بودم كه در زندگى * هنوزش تكلّف به عالم نبود ز آينده و رفته آسوده‌حال * كه پيشش جهان غير يك‌دم نبود دمى بود آن هم به افسانه جفت * كه افسانه مىگفت يا مىشنفت همه صبح تا شامگاهان سروش * به سوداى افسانه گفتن بُدى همه‌شب برِ مهربان مادرش * هواى فسانه شنفتن بُدى اگر همچنان غنچه بستى دهان * و گر همچو گل در شكفتن بُدى و يا برگرفتى سر از خواب ناز * و يا در تمنّاى خفتن بُدى