به ياد كودكى
عهدى كه طفل بودم يادش بهخير * كاين عهد با نشاط و خوشى توأمان گذشت
يك شب مرا نظر به قمر بود و ناگهان * بر خاطرم ز قوّهء وهم اين گمان گذشت
كاين مه دريچهاىست به بالاى آسمان * كز آن توان بدان طرف آسمان گذشت
ليكن مرا دو بال ببايد نو و قوى * كز اين بلند طاق معلّق توان گذشت
بر پشتبام گنبد گيتى گرفت جاى * و ز محنت و كدورت اين خاكدان گذشت
مراد دل
تا كه دورم از ديار خويش و يار خويشتن * زار گريم در غم يار و ديار خويشتن
برنچيدم در جوانى يك گل از شاخ مراد * تا به يغماى خزان دادم بهار خويشتن
مردمان گويند روزى بر مراد دل رسد * مرد اگر سعى و عمل سازد شعار خويشتن
ليك در نزد من اين گفتار را معيار نيست * چون بدين معيار سنجيدم عيار خويشتن
ره تواند آدمى تا منزل مقصود برد * بختى بخت ار كشد در زير بار خويشتن
خوشا كودكى
خوش آن عهد كز روزگاران مرا * بجز برگ شادى فراهم نبود
خوشا آنكه در خاطر سادهام * غم بيش و انديشهء كم نبود
روان مرا خرّمى بود جفت * كه با فكر و انديشه توأم نبود
دل تابناكم به آزادگى * گرفتار اين حسرت و غم نبود
يكى طفل بودم كه در زندگى * هنوزش تكلّف به عالم نبود
ز آينده و رفته آسودهحال * كه پيشش جهان غير يكدم نبود
دمى بود آن هم به افسانه جفت * كه افسانه مىگفت يا مىشنفت
همه صبح تا شامگاهان سروش * به سوداى افسانه گفتن بُدى
همهشب برِ مهربان مادرش * هواى فسانه شنفتن بُدى
اگر همچنان غنچه بستى دهان * و گر همچو گل در شكفتن بُدى
و يا برگرفتى سر از خواب ناز * و يا در تمنّاى خفتن بُدى