تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
دگر شبنم از برگ گل برنخيزد * عرق گر به رخسار گلرنگش آيد عجب نبود ار بر دهد نقد جان را * چو نوگوهرى هركه در چنگش آيد به كان مهر آزاده ماه سپاهى * كه ناز از سپاهى به سرهنگش آيد نگه سوى « طوسى » نيارد نمودن * كه از پرسش مفلسان ننگش آيد

بند گران

گر من از جور كسان بگريزمى * هم ز جور خود چسان بگريزمى بايدم بگريختن از نفس خس * بايدى گر از خسان بگريزمى زين طبايع كافت هوش من‌اند * خوش بود گر بر كران بگريزمى بسته اندر بند اعراضم بهل * تا از اين بند گران بگريزمى دشمن من نيست غير از جان من * گر كه بتوانم از آن بگريزمى هستى من نيست جز وهم و گمان * بو كز اين وهم و گمان بگريزمى خسته ز آشوب جهانم همّتى * تا كز آشوب جهان بگريزمى شارسان زندگانى پربلاست * بايد از اين شارسان بگريزمى همچو عيسى همّتى بايد مرا * كز يهودان زمان بگريزمى پس به جان آمد از اين هستى دلم * هم از اين هستى به جان بگريزمى هم ز آلام چنين فانىسراى * در سراى جاودان بگريزمى

نقد عمر

نشگفت اگر به محنت ايّام جان سپرد * آن بىخبر كه دل به وفاى جهان سپرد زان بسته دل به قيد حياتم كه دور عمر * در كار عشقبازى و رندى توان سپرد زنهار نقد عمر ز كف رايگان مده * كاين زندگى خداى به ما رايگان سپرد از رهروان كوى محبّت يكى منم * كاين ره به يُمن همّت پير مغان سپرد تا چون تو دلربا صنمى در جهان بود * حيف است دل بدان بت نامهربان سپرد سيلى ز تندباد حوادث به پاى خاست * كش موج فتنه عرصهء اين خاكدان سپرد ز آسيب روزگار بدان ايمنم كه عشق * بر من ز خطّ و خال تو خطّ امان سپرد يكسر قرار خاطر « طوسى » بشد ز دست * آن دم كه دل به دست تو آرام جان سپرد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 232 | سيد محمد باقر برقعى