دگر شبنم از برگ گل برنخيزد * عرق گر به رخسار گلرنگش آيد
عجب نبود ار بر دهد نقد جان را * چو نوگوهرى هركه در چنگش آيد
به كان مهر آزاده ماه سپاهى * كه ناز از سپاهى به سرهنگش آيد
نگه سوى « طوسى » نيارد نمودن * كه از پرسش مفلسان ننگش آيد
بند گران
گر من از جور كسان بگريزمى * هم ز جور خود چسان بگريزمى
بايدم بگريختن از نفس خس * بايدى گر از خسان بگريزمى
زين طبايع كافت هوش مناند * خوش بود گر بر كران بگريزمى
بسته اندر بند اعراضم بهل * تا از اين بند گران بگريزمى
دشمن من نيست غير از جان من * گر كه بتوانم از آن بگريزمى
هستى من نيست جز وهم و گمان * بو كز اين وهم و گمان بگريزمى
خسته ز آشوب جهانم همّتى * تا كز آشوب جهان بگريزمى
شارسان زندگانى پربلاست * بايد از اين شارسان بگريزمى
همچو عيسى همّتى بايد مرا * كز يهودان زمان بگريزمى
پس به جان آمد از اين هستى دلم * هم از اين هستى به جان بگريزمى
هم ز آلام چنين فانىسراى * در سراى جاودان بگريزمى
نقد عمر
نشگفت اگر به محنت ايّام جان سپرد * آن بىخبر كه دل به وفاى جهان سپرد
زان بسته دل به قيد حياتم كه دور عمر * در كار عشقبازى و رندى توان سپرد
زنهار نقد عمر ز كف رايگان مده * كاين زندگى خداى به ما رايگان سپرد
از رهروان كوى محبّت يكى منم * كاين ره به يُمن همّت پير مغان سپرد
تا چون تو دلربا صنمى در جهان بود * حيف است دل بدان بت نامهربان سپرد
سيلى ز تندباد حوادث به پاى خاست * كش موج فتنه عرصهء اين خاكدان سپرد
ز آسيب روزگار بدان ايمنم كه عشق * بر من ز خطّ و خال تو خطّ امان سپرد
يكسر قرار خاطر « طوسى » بشد ز دست * آن دم كه دل به دست تو آرام جان سپرد