گهى عيسى به قرب دار جود او شود نالان * محمد را به خلقى رهنما فرمود با قرآن
فكنده بر سر جن و بشر يكبارگى سودا * كنون كز قدرت همچون همه مانده به حيرانى
فتاده عاقلان در كنه ذات او به نادانى * كجا پايى بريم اى دل به مرموزات سبحانى
به اين غفلت كه ما را هست از وسواس شيطانى * همان بهتر كه بنشينم به ياد دلبر جانى
چو چنگ از پردهء دل دمبهدم بيرون كشم آوا * كنون برخيز جانا ساغر مى را لبالب كن
همه اسباب عيش و دلخوشيها را مرتّب كن * همه خدمتگزاران معارف را مؤدّب كن
به چشم دشمنان يكباره جانا ! روز را شب كن * دمى ماه رخت بيرون از آن زلف چو عقرب كن
ز خُمّ حيدرى بايست اكنون بركشى صهبا * ز زلفين سياه خويش درهم كن وجودم را
از اين رشته بباف اى دل تمام تار و پودم را * به يك ايما بكن نابود يك جا هست و بودم را
رسان از مى به معشوقم تو اى دلبر در و دم را * بزن با بربط و مزمار هردم اين سرودم را
كه من گشتم ز عشق دوست سرگردان و بىپروا * ز كفر زلفت اى دلبر ببر يكباره دينم را
به خاك پاى خود آساى رخسار و جبينم را * بده بر باد يك جا اى نگارم ماء و طينم را
بگير از فتنهء چشمت دل كشورنشينم را * ز زلف و رخ بزن آتش سراسر هند و چينم را
كه من دلدادهء عشقم چه در دنيا چه در عقبى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 228
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٢٨