تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣

هركه از جان گذرد

همچو فرهاد بود كوه‌كنى پيشهء ما * كوه ما سينهء ما ناخن ما تيشهء ما شور شيرين ز بس آراست ره جلوه‌گرى * همه فرهاد تراود ز رگ و ريشهء ما عشق شيريست قوىپنجه و مىگويد فاش * هركه از جان گذرد ، بگذرد از بيشهء ما

به مهر كوش

خدا مرا به فراق تو مبتلا نكند * نصيب دشمن ما را نصيب ما نكند من و ز كوى تو رفتن ؟ زهى خيال محال * كه دام زلف تو هرگز مرا رها نكند خداى را ز تو بر من عنايتيست بزرگ * اگر فسون رقيب از مَنَت جدا نكند ز آدمى به جهان نام نيك ماند و بس * به مهر كوش كه گيتى به كس وفا نكند من از جفات نترسم ، ولى از آن ترسم * كه عمر من به جفات اين‌قدر وفا نكند حبيب خوارى من خواست بر مراد رقيب * خدا مراد دل هركسى روا نكند « اديب » اين همه دلگرم سوز آه مباش * كه سوز آه تو تأثير در قضا نكند

داورى كو ؟

كاشكى دلبر من با دل من داد كند * گاه‌گاهى به نگاهى دل من شاد كند ترسم آن ليلى رخسار بدان شيرينى * دل مجنون مرا روزى فرهاد كند چون بر آن روى و بر آن موى وزد باد همى * دل من ياد ز فرمودهء استاد كند « آن سيه‌زلف بر آن عارض ، گويى كه همى * به پر زاغ كسى آتش را باد كند » « 1 » بادهء تلخ دهد بوسهء شيرين ندهد * داورى كو ؟ كه ميان من و او داد كند
هامش
( 1 ) - اين بيت از محمد صالح مروى مىباشد كه از فصحاى متقدم بوده است . ( لباب الالباب )