هركه از جان گذرد
همچو فرهاد بود كوهكنى پيشهء ما * كوه ما سينهء ما ناخن ما تيشهء ما
شور شيرين ز بس آراست ره جلوهگرى * همه فرهاد تراود ز رگ و ريشهء ما
عشق شيريست قوىپنجه و مىگويد فاش * هركه از جان گذرد ، بگذرد از بيشهء ما
به مهر كوش
خدا مرا به فراق تو مبتلا نكند * نصيب دشمن ما را نصيب ما نكند
من و ز كوى تو رفتن ؟ زهى خيال محال * كه دام زلف تو هرگز مرا رها نكند
خداى را ز تو بر من عنايتيست بزرگ * اگر فسون رقيب از مَنَت جدا نكند
ز آدمى به جهان نام نيك ماند و بس * به مهر كوش كه گيتى به كس وفا نكند
من از جفات نترسم ، ولى از آن ترسم * كه عمر من به جفات اينقدر وفا نكند
حبيب خوارى من خواست بر مراد رقيب * خدا مراد دل هركسى روا نكند
« اديب » اين همه دلگرم سوز آه مباش * كه سوز آه تو تأثير در قضا نكند
داورى كو ؟
كاشكى دلبر من با دل من داد كند * گاهگاهى به نگاهى دل من شاد كند
ترسم آن ليلى رخسار بدان شيرينى * دل مجنون مرا روزى فرهاد كند
چون بر آن روى و بر آن موى وزد باد همى * دل من ياد ز فرمودهء استاد كند
« آن سيهزلف بر آن عارض ، گويى كه همى * به پر زاغ كسى آتش را باد كند » « 1 »
بادهء تلخ دهد بوسهء شيرين ندهد * داورى كو ؟ كه ميان من و او داد كند
هامش
( 1 ) - اين بيت از محمد صالح مروى مىباشد كه از فصحاى متقدم بوده است . ( لباب الالباب )