اى بقاجو گر بقاى جاودانت آرزوست * از سفالين جام ما آب بقا بايد زدن
تا بكى بايد نهان در پردهء پندار بود * دامن اين پرده را لختى فرا بايد زدن
چو الستش را بلى گفتم هماكنون بر بلاش * همچو خاصان كوس تسليم و رضا بايد زدن
با مددفرمايى هو آنچه پاسخگوى لاست * گردن لاشان به شمشير بلا بايد زدن
رنگ جاويدى « اديبا » صبغة اللّه است و بس * غوطه در خُم انا هو هو انا بايد زدن
بسوز و بساز
دل به زلف تو شد نيامد باز * چه كند خسته بود و راه دراز
چه دل است اين دلى كه من دارم * هردمى با غمى بود دمساز
گاه در زلف و گه به چاه ذقن * طى كند روز و شب نشيب و فراز
بارها گفتهام ز خطّهء طوس * رو كنم زى عراق يا به حجاز
چه كنم در كمند زلف توام * مرغ پربسته چون كند پرواز
گل رويت بپژمرد آخر * وين لطافت در او نماند باز
با چنين گل كه هفتهاى دوسه بيش * مىنپايد نبايد اين همه ناز
گفتمش سوختم در آتش عشق * گفت اگر عاشقى بسوز و بساز
در جبر و اختيار
سخره مكن به خيره ، كنشتى را * خود چاره چيست خوى سرشتى را
نبود نكو نكوهش زشت آرى * بيچاره خود نخواسته زشتى را
اى آتش رخ تو بزرگ آيت * توقير قبلهء زردشتى را
پرده بهل ز روى و ببر از دل * ياد جمال حور بهشتى را
زان چشم نيممست خمارآگين * بشكن بهاى نرگس دشتى را