تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
اى بقاجو گر بقاى جاودانت آرزوست * از سفالين جام ما آب بقا بايد زدن تا بكى بايد نهان در پردهء پندار بود * دامن اين پرده را لختى فرا بايد زدن چو الستش را بلى گفتم هم‌اكنون بر بلاش * همچو خاصان كوس تسليم و رضا بايد زدن با مددفرمايى هو آنچه پاسخ‌گوى لاست * گردن لاشان به شمشير بلا بايد زدن رنگ جاويدى « اديبا » صبغة اللّه است و بس * غوطه در خُم انا هو هو انا بايد زدن

بسوز و بساز

دل به زلف تو شد نيامد باز * چه كند خسته بود و راه دراز چه دل است اين دلى كه من دارم * هردمى با غمى بود دمساز گاه در زلف و گه به چاه ذقن * طى كند روز و شب نشيب و فراز بارها گفته‌ام ز خطّهء طوس * رو كنم زى عراق يا به حجاز چه كنم در كمند زلف توام * مرغ پربسته چون كند پرواز گل رويت بپژمرد آخر * وين لطافت در او نماند باز با چنين گل كه هفته‌اى دوسه بيش * مىنپايد نبايد اين همه ناز گفتمش سوختم در آتش عشق * گفت اگر عاشقى بسوز و بساز

در جبر و اختيار

سخره مكن به خيره ، كنشتى را * خود چاره چيست خوى سرشتى را نبود نكو نكوهش زشت آرى * بيچاره خود نخواسته زشتى را اى آتش رخ تو بزرگ آيت * توقير قبلهء زردشتى را پرده بهل ز روى و ببر از دل * ياد جمال حور بهشتى را زان چشم نيم‌مست خمارآگين * بشكن بهاى نرگس دشتى را